دفتر شعر
۱۴۱ شعر در این دفتر
خود را به رکاب آشنایی برسانسعیی کن و خویش را به جایی برسان
خوش رست چمن رشته خارا برچینخوش یافت بهار پر ز دیبا برچین
فکری کنم و دهم سرانجام سخنشاداب کنم به مدح تو کام سخن
شب تا سحرم فسانه خوان غم اوخوابم نبرد ز داستان غم او
ای فیض سپهر و نور اختر با توحسن صدف چهار گوهر با تو
دل جز ز دو زلف پرخم و پیچ مجواز عشق نشان به قرعه و زیج مجو
آویز به طره از خم و پیچ مگوزان مصحف چهره گوی از زیج مگو
ذوق آمده رخت خوش دلی بر در نهبنما در ناب و داغ بر کوثر نه
هرچند که جور بی محابا داریکس رنجه نمی شود چه پروا داری
بدگوییی خود کنم مگر یار شویبستانمت از تو تا وفادار شوی
گر در شب تیره تابیم نور شویور در دم مردن آییم سور شوی
ای دل ز سفر تحفه چه سوز آوردیوز عشق چه حرف دلفروز آوردی
تا نگذری از قشر منقا نشویتا رو نکنی به اصل بینا نشوی
تا کی همه کوکنار آخر گزکیشیرین تر ازین بسست شیرین ترکی
یک دم دل شاد را به صد دم ندهیواندم به دم عیسی مریم ندهی
از ابر به کشتزار بایسته تریوز باد به نوبهار شایسته تری
چندان که به حکمت گروی دورتریتا می شمری نجوم بی نورتری
هر سو به تن از زخم مهی کاستهاییا صفحهٔ گل از رقم آراستهای
ای از تو صور نگار هرجا کوریزیب از تو دهد به عاریت هر عوری
هان بلبل هان صفیر محکم ندهیتا طوطی غنچه نشکفد دم ندهی
خوش بوست بس این زلف دو تا بر که زدی؟بوی تو نمی دهد چرا؟ بر که زدی؟