دفتر شعر
۱۴۱ شعر در این دفتر
دامی ز نماز گرد خود بافتهامخود را ز میان آن برون یافتهام
یک چند پی امید میگردیدمخار و خس حرمان ز رهش میچیدم
طبعی چو رخ حورسرشتان دارماما چو ریاض تشنه کشتان دارم
آتش خورم و زحمت جانان نشومپروانه شمعم مگس خوان نشوم
چون طایر باد از قفس آزادیمدوران گرهی نزد که ما نگشادیم
دل آرم و غم برو نما بستانمراحت دهم و عوض بلا بستانم
گر دوری ازان طرف گلستان دارماز هر چمنش هزاردستان دارم
در کوی هوس خاک نشینم ایامهر روز سحر به خدمتم آید شام
گاهی به نوای بی نوایان گردمگه بر اثر برهنه پایان گردم
صد نعل درست واژگون آوردمصد موسی و خضر رهنمون آوردم
هرچند که روز بی نوایی دارمشب با سگ دوست آشنایی دارم
نی بهر جهان نه بهر طاعت زادمدر کار نیم تا به چه حکمت زادم؟
روزی که گرفت کاتب صنع قلممشکل دهنش به هیچ گردید رقم
ترک همه کس ز بی تمیزی کردیمبا خویش نشسته عطربیزی کردیم
پر می بینم که بینوا می آیمبیگانه ز خویش و آشنا می آیم
گر از مشهد اگر ز بلخ آمدهایماز غره جاهلی به سلخ آمدهایم
گه بر سر فرمان تو جان افشانمگه بر رقمش گنج روان افشانم
فرمان تو بشنوم به پرواز آیموز فخر به سر نهم سرافراز آیم
فرمان تو آمد و ز جا برجستممی خواندم و اسباب سفر می بستم
بر خوان صلات تا به کی لقمه خامدر جام عطات چند این آب حرام
کم جو که به قیمتست سرمایه منبنشین که بته نیفتی از پایه من
از می لبش آتش تر آورد بروناز آب به خنده شکر آورد برون
عیسی نفسی غبارت از دم بفشانروحی ز وجود گرد آدم بفشان
بنمای رخ و شکفته رویم گردانبگشای لب و فرشته خویم گردان