دفتر شعر
۱۴۱ شعر در این دفتر
گل طرف کلاه بر بناگوش افکندپوشید لباس روز و شب پوش افکند
رزقم همه از طبع گهر سنج آیدگنجیم به هر قدم به پا رنج آید
آن سو که منم فیض فرو میآیدذوق و فرحم از همه سو میآید
بر تن مفزا که نفس سرکش گرددبر عقل متن که طبع ازو خوش گردد
من خام قمارم و حریفم استادصدبار گشاد داده و بسته گشاد
تقدیر و ارادت به مرادت خیزندجان ها ز عدم به اعتمادت خیزند
رو جانب حق از همه سو باید بوددر کوشش نفی مو به مو باید کرد
زین بیم که آورد طرب تفرقه باربلبل نکند به باغ یک جای قرار
ای بلبل بی قرار غوغا برداربخروش و گره از دل شیدا بردار
برگیر نقاب و بختم از جا برداربنمای رخ و لاله حمرا بردار
جان را به پذیره آی از جا بردارزان پیش که شوقم بکشد پا بردار
هرگز نشود دار فنا جای قراربی گریه کس از رحم نیاید به کنار
از ضعف تنت رفته توان همه کسوز درد تو خسته استخوان همه کس
عاشق که طریق عشق آموزندشچون شعله ز پا تا به سر افروزندش
دم چند فروزی از سخن چینی خویششرمنده نمیشوی ز رنگینی خویش
صد ره شده ام به بیخ و بن جویی خویشیک زشت ندیده ام به نیکویی خویش
گلشن که بهار ساخته جانورشطاووس نگارین شده پا تا به سرش
از حسرت من حاصل دوران همه ذوقوز کام دلم نصیب حرمان همه ذوق
یک قوم مسافر ز سرمایه خجلجویای تو گشته ایم منزل منزل
می آمد و صد سپاه ناز از دنبالجولان به زمین و آسمانش پامال
دنباله دو خاطر خودرای خودمبی زحمت ره آبله پای خودم
یک معرکه خویش را به جایی نزدیمیک مرتبه حرف خون بهایی نزدیم
اندر ره و بی ره همه جا گردیدیمبا مؤمن و کافر آشنا گردیدیم
از کعبه به دیر بادهکش میآرموز خاک به سوی شعله غش میآرم