دفتر شعر
۱۴۱ شعر در این دفتر
سیلاب سرشگ آبرو می ریزدشوریدگیم ز گفتگو می ریزد
صبحست و خروش بلبلان میآیدبرخیز که سنگ در فغان میآید
آشفته مجلس تو جا نشناسدبیگانه ببیند آشنا نشناسد
اهلی ز میان سنگ بیرون آیدوآنهم به هزار رنگ بیرون آید
در قرب به صد بلان قرین باید بودپروانه خوی آتشین باید بود
یادم به کنایت جگرسوز کندگرمم به حدیث غیرت افروز کند
مرسوم رهی که فقر ازان خاسته شدباطن به ریاضت وی آراسته شد
آن عیش که جمله عیش ها راست کلیدنابوده و نارسیده صد بار رمید
فردا که نه دوزخ نه شقی خواهد ماندنه گرمی یار مشرقی خواهد ماند
جستم ز بلا بلا پناهم دادنددر قلب جفا گریزگاهم دادند
تا سایه خامهات به حرفم افتادروح اللهم از صحیفه برداشت سواد
نی طعم می است تا دگرگون گرددنی خم که تهی شود چو وارون گردد
هر محنت و غم که سر به جانت دادندمفتاح نشاط جاودانت دادند
تو هیچ بدی که جسم و جانت دادندبر کسب عمل تاب و توانت دادند
قابل تویی از تاب و توانت دادندناقص تو اگر ضعف و هوانت دادند
گر دل به فریب نفست از پا برودمگذار که نیم گام از جا برود
عاقل به حدیث نفس گمره نشودبی سعی خرد نزاع کوته نشود
شوخی که نگاه بر عذارش بندندشمعی است که بر شعله تارش بندند
لعل تو ز طبله شهد بر گوشه کشیدخط عسلیت گرد رخ گشت پدید
از کاسه و کوزه جوی جیحون نشوداین کار بجز ز فیض گردون نشود
هرکس ز خودی و خودستایی گردیداز کبر گذشت و کبریایی گردید
هر دم عمل خیر تبه خواهم کرددایم به خطا نامه سیه خواهم کرد
با موکب شه دل خرابی چه کند؟با قافله تشنه سرابی چه کند؟
گوهر ز محیط راز می باید داداز تحت سوی فراز می باید داد