دفتر شعر
۱۴۱ شعر در این دفتر
بنوازیدم به زخمه طاعت اینستآرید به ناله ام شفاعت اینست
این جا نه خطا عیب و نه طاعت هنرستورزیدن تسلیم و رضا معتبرست
هردم که نه با توام برآید مرضیستمقصود تویی حقیقت من غرضیست
هر روز مه تمام نقصان ز دهستکز بدر تو قرض خواه ده شانزدهست
دل خنده به غنچه کرد خندیدن داشتنالید به عندلیب نالیدن داشت
یک بلبل خوش نوا و صد انجمن استیک سرو سرافراز و هزاران چمن است
دارم چشمی که قلزم وارونستخون گشته دلی که منبع جیحونست
ذرات دو کون را ز هم بیشی نیستکس نیست که با دگر کسش خویشی نیست
شمعی که فروزان نشود کوکب ماستبرقی که ضیا نمی دهد مطلب ماست
دایم به رهت در دو چشمم بازستصد تحفه ام از نیاز پااندازست
آن کیست که بازم ز بت کیش آوردصد مرحله ام با جگر ریش آورد
طی املم به جهد و پرواز نشدکارم به طواف و سعی دلساز نشد
شب مست ز خانقه برونم بردندتا دیر به نعل واژگونم بردند
گر دست تو بحر نیست چون میجوشدبحرست که از درون برون میجوشد
ارباب زمانه آفت دل باشندچون موج سراب نقش باطل باشند
هر کز سر کجروی به درگاه آیدهرچند به گاه آمده بیگاه آید
از سعی زمانه کار من نفزایددر قرب کس اعتبار من نفزاید
نی باده عز و جاه مستم داردنی فاقه و فقر زیردستم دارد
دی غافلم آن مایه دین پیش آمدقهرش به سیاست از کمین پیش آمد
تا باغ به دست باغبان خواهد بودگل خواهد کرد و گلفشان خواهد بود
صد فکر اثر ز طاعتم برداردصد سهو سر از عبادتم بردارد
حالی دارم که دیده نادیده شودطبعی که پسند ناپسندیده شود
طوفان شد و سبزه ام به آبی نرسدکشتم به ترشح سحابی نرسد
نی حوصله ام که جرعه مستم داردنی حرص که فاقه زیر دستم دارد