دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
ای نام دلگشای تو عنوان کارهاخاک در تو، آب رخ اعتبارها
بر سر خاک دوستان، پا نه و دیده برگشارو نفسی بخود فرو، یک نفس از خودی برآ
تا زنده است دل، نیست لذت پذیر دنیاکی میشود نمک سود، ماهی ز شور دریا؟!
تن شود خاک و، همان سودای ما ماند به جاسر رود گر چون حباب، اما هوا ماند به جا
چون کند سویم نظر، چشم از کجا خواب از کجاچون دهد تاب کمر، دل از کجا؟ تاب از کجا؟
ره عشق است،کام از ترک می گردد روا اینجاگدایان را کف دریوزه باشد پشت پا اینجا
مده بافسر شاهی کلاه ترک و فنا رابسر چو ابر بهاری شناس بال هما را
الهی نفرت از ما ده، بنوعی اهل دنیا راکه ره ندهد کسی در دل غبار کینه ما را
ز ناله باز ندارد کسی دل ما راکسی نبسته زبان خروش دریا را
ذوق برهنگی عقل از تن گرفت ما رازان خارزار دنیا دامن گرفت ما را
قوی شد لاغر از گوشمال غم ز بس ما رابرون افتاد چون چنگ از بدن تار نفس ما را
بس است شمع قناعت چون مسکن ما راچرا بمهر بود چشم روزن ما را
پوشیده پرده گر دوست روی سیاه ما رارنگ خجالت آورد بر رو گناه ما را
ز لطف دوست کی آید دریدن پرده ما را؟اگر خجلت به روی ما نیارد کرده ما را
ریش سازد ز نزاکت گل رخسار تراگر خلد خار به پا طالب دیدار ترا
نتوان به پند کرد نکو بدسرشت راصیقل گری نمیکند آیینه خشت را
چو دست سائلان نبود گلی دامان وسعت رابه از ریزش نباشد آبشاری کوه همت را
این قدر طول امل ره میدهی در دل چرامصحف خود را این خط میکنی باطل چرا؟
بهار است و از اشکم گل به دامن میکند صحراز جوش لاله یا خون گریه بر من میکند صحرا
ز کیفیت بود هر گوشه صد میخانه در صحرابود هر سبزه و گل شیشه پیمانه در صحرا
گر کنم تحریر احوال دل ناشاد راهمچو نی در هم بسوزد خامه فولاد را
شاد از غیرت ندیدم خاطر ناشاد راجلوه تا در بر کشید آن قامت شمشاد را
پی تحصیل آسایش فگندی در بدر خود رابرای صندلی بسیار دادی درد سر خود را
نوروز گشت و هر رگ ابری بهار رادست نوازشیست بسر روزگار را