دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
عینک شود چو شیشه دل عقل پیر رابیند به یک قماش پلاس و حریر را
صبح میسازد شب من چشم گوهرپاش رابار خاطر نیست هرگز روز من خفاش را
به نرمی میتوان تسخیر کردن خصم سرکش رابه آب آهن برون میآورد از سنگ آتش را
زیور تن صحت اعضاست اهل هوش رانیست دری پربهاتر از شنیدن گوش را
خواهد گشود عقده دلهای ریش رادر شانه دیده زلف تو احوال خویش را
دل چسان پنهان کند در سینه آه خویش رادانه چون بر خویشتن دزدد گیاه خویش را
مدان یک دم روا ای خواجه در دادن توقف راکه تا اِستادهای، مرگ از کفت گیرد تصرف را
در دیده تاب نیست دگر طفل اشک رایاد تو کرده شوخ مگر طفل اشک را
گشته از سوز شرر زان سینه گلخن سنگ راکآتش افگندهست در دل، نالهٔ من سنگ را
بزرگان میکنند از کیسهٔ غیر این تجمل راکه آب از خویشتن هرگز نباشد چشمهٔ پل را
نیست غیر از خط بطلان دفتر ایام رامیکند هر دور گردون حلقه چندین نام را
گل چو او خواهد شود، بنگر خیال خام را؟سرو حرف قد زند پیشش، ببین اندام را
از بسکه سست گشته تن مبتلا مراسازد هوای چشم زدن توتیا مرا
ز پاس آشنایی، بهره نبود خلق عالم رانمک خوردن، چو زخم از هم جدا سازد دو همدم را
اگر نه، از گل محنت سرشته اند مرا؟چرا بجبهه خط، چین نوشته اند مرا؟
در نظر دایم گرآن زلف دو تا باید مراریزش اشک زمین سایی رسا باید مرا
زان لعل لب سخن شده رنگین ز بس مرادر سینه چون خراش نماید نفس مرا
نیست غیر از وصل آبی آتش جوش مرامرهمی جز دوست نبود زخم آغوش مرا
دولتی نیست به از تیغ تو بیباک مراسرنوشتی نبود جز خم فتراک مرا
چو وصف لعل تو شیرین کند کلام مرامکیدنش کند آیا چگونه کام مرا؟
دلخراشی کرد از بس در شب هجران مراپنجه شد از قطره های خون گل مرجان مرا
جوهر از تیغ زبان شد،ریخت تا دندان مراگفت وگو، شد همچو سطر بی نقط بدخوان مرا
گداخت آتش عشق تو مغز جان مراگشود درد تو طومار استخوان مرا
نیست غمخوار چو لیلی، دل محزون مراشانه بس پنجه آن خور سر مجنون مرا