دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
در کنار یار، از یار است دست ما تهی!کاسه گرداب، در دریاست از دریا تهی!
خردمندی فزاید آدمی را بسکه تنهاییبدام عقل میترسم فتد مجنون ز یکتایی
ز مرگت دوستان را، آن قدرها نیست پرواییشود زین زهر، کام جملگی شیرین بحلوائی
ای رنگت از طراوت، چون اطلس ختاییوی دستت از نزاکت، چون کاغذ حنایی
چون تن درست بود، گو مباش دنیاییکه هیچ نیست به دست تو، به ز گیرایی!
برگی از باغ تو، هر رنگ گل زیباییگردی از راه تو، هر سروقد رعنائی
به سویت جنبش هر نونهال ایمای ابروییز حرفت در چمن، هر غنچهای چشم سخنگویی
دیوانه گر نهای، به خود این دل چه دادهای؟چون کودکان چرا ز پی دل فتادهای؟!
بنده تن تا به کی، ای جان اگر آزادهای؟!خویش را ای دل، چرا چندی به دنیا دادهای؟!
با لاف عقل، بازی دنیا چه خوردهای؟از هیچ و پوچ این همه بر خود سپردهای
عشق نبود جز بلا با صبر بیاندازهایبا حیات جاودان هر لحظه مرگ تازهای
ای که از سودای گنج سیم و زر دیوانهایهست گنج عبرتی در کنج هر ویرانهای