دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
چون کند شمع رخت را انجمن پروانگیشیشه نگذارد بساغر، خدمت پیمانگی
از حال میزند دم، صوفی بهرزه نالیالحق ولی توان شد، زین حالهای قالی!
بر کتاب دل نوشتم تا خط عشقت جلیمیکنند اطفال روز و شب، به گردم جدولی
ز بس پر گشته بزم از حیرت روی دل آرامینمیگردد زبانی، غیر دود آه، در کامی
اگر گللر غمیندینک دور چمنده بلبل افغانیکیمونگ عشقیندینک آیا چاک دور گللر گریبانی
زبان گشود و، چنین گفت شمع نورانی:که هست نور و صفا بیش در پریشانی
ندهم تن بجز از عریانیاین سر است و ره بی سامانی
با من نگاه او کرد، هر چند پهلوانیآخر بخاکم افتاد، از فیض ناتوانی
چه دوداست آن ترا بر گرد لب از خط ریحانیگرفتت باغ حسن آتش مگر ز آن لعل رمانی
تو کز طول امل در بند جمع مال و سامانیترا به ز آستین تنگدستان نیست همیانی!
تو جانی، جان! چرا چندین گرفتار بدن مانی؟!تو گنجی، گنج! تا کی در ته دیوار تن مانی؟!
بر من کند از بس غم عشق تو گرانیبیرون فتد از خاطرم اسرار نهانی
بکام خویش، نچیدم گلی ز باغ جوانینکرده است مرا پیر، غیر داغ جوانی
پیری رسید و نور نظر گشت رفتنیاز عینک است چشم ترا خانه روشنی
نتواندم بعشوه جهان کرد رهزنیاز مال کرده لذت درویشیم غنی
زینت اهل صفا، آمده عریان بدنیزده فانوس دم از نور، ز یک پیرهنی
تن ز هم پاشید و، فکر پوشش آن میکنیریش جو گندم شد و، اندیشهٔ نان میکنی
جوش بهار شد، سرو پا را چه میکنی؟!وقت برهنگی است، قبا را چه میکنی؟!
دولت آن باشد که حق را بنده فرمانی کنیبر سریر فقر بنشینی و، سلطانی کنی
کام حاصل ای دل از آه سحر گاهی کنیگر تو، ای قطع نظر از خلق، همراهی کنی!
بملک فقر خود را آن زمان فرمانروا بینیکه بر سر خاک به از سایه بال هما بینی
بنده عالم چرا از بهر ده درهم شوی؟بنده یک خواجه شو، تا خواجه عالم شوی؟!
نظر بگشا، نگه دانسته کن، در هر پر کاهیکه هر تار نگاه عبرتی، باشد بحق راهی
هر نقش درم بندی است، در دیده آگاهیدائم ز فلوس خویش در دام بود ماهی!