دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
دلم از گرد کلفت، شام دیجور است پنداری!در او یاد جمالت، آتش طور است پنداری!
گوشهای میخواهم و، چشم به خوان دل تریخلوتی میجویم و، فریاد زنگ از دل بری
میبرد هر دم دلم را، غمزه غارتگریمیرود هر قطره خونم، بجوی خنجری
دگر مخواب، چو دندان فتادت ای سفریببند بار که سر زد ستاره سحری
خسروی خواهی، بنه از سر کلاه سرورینیست سر را، افسری بهتر ز بیدرد سری
بهر نان تاکی بدرها آب روی خود بری؟در تلاش خواجگی، تاکی نمایی چاکری؟!
نیست او شاه که دارد کمر سیم و زری!اوست شه، کو بر هر سفله نبندد کمری!!
چنان در بند غم باید بخود بالیدن ای قمریکه چون نی هر دمت طوقی فتد در گردن ای قمری
کیم من؟ بیدلی، بیچارهای، از خویش دلگیری!به آب تیغ خوبان تشنهای، از جان خود سیری!
ز دل رفتی مرا گرد تعلق، حبذا پیری!صفا شد از تو در ویرانه ما، مرحبا پیری!!
ایام عیش بگذشت، شد روزگار پیریگرد شباب برخاست، از رهگذار پیری
کند پیوسته با آن تیغ ابرو هر که دمسازیبرنگ مردم چشمم، کند با خون خود بازی
به هرجا میفروزی چهره، آتشخانه میسازیبه هر جانب نظر میافگنی، میخانه میسازی
کونکلر یرده جیرانی فغانلر گوکده درناسیگوزل اولاقمیش لاچین باخشلیم عشق صحراسی
گاهی سری به خاطر غمناک میکشیدامان حسن خویش، برین خاک میکشی
نماز عاشقان باشد، همه مستی و بیهوشیحضورش غیبت از خود، ذکر از عالم فراموشی
دوست داند زبان خاموشیناله! جان تو، جان خاموشی!
چون ز صحرای عدم گشت بتن جان راضی؟گوهر ار بحر چرا شد به نگیندان راضی؟!
همچو ناخن، شده خم بر در سلطان تاکی؟!در گشاد گره جبهه دربان تاکی؟!
از برای مال، گشتن کوه صحرا تا به کی؟!در ره دین، پا فگندن بر سر پا تا به کی؟!
با همه نیرنگ، تاکی گفت و گوی سادگی؟!خودفروشی چند، با این دعوی آزادگی؟!
در میان دوستان، با این کمال بندگیغیر تنهایی نداریم از کسی شرمندگی
نیست چون بر غیر جان کندن، بنای زندگیاین قدر ای تن، چه میمیری برای زندگی؟!
با این دو روزه عمر، با این حرص پیشگیای وای اگر حیات تو بودی همیشگی