دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
نخل شمع، از چشم گریان سربلندی یافته،شاخ گل صد جا شکست از هرزه خندی یافته!
دنیا طلب، به دنیا، دل بین چگونه دادهدل داده است، بس نیست، جان هم به سر نهاده
یارب ز کهنه دیر جهان، وحشتم بدهوز مور و مار شور و شرش، نفرتم بده
چشمش در ستم بر خلق باز کردهمژگان بخون مردم، دستی دراز کرده
یارب دل قانع، بدل سیم زرم دهاز پای بدامن سر بیدرد سرم ده
کشد رشکم، اگر دانم کس احوال مرا دیدهکه هرکس بیندم احوال، پندارم ترا دیده
ز حیرت تو، کسی گردش از کباب ندیدهبه پیش لعل لبت، رنگ در شراب ندیده
ویرمه، چوق رنگ گل عارض جانانمزهگیرمه ای باده گلرنگ بیزیم قانمزه
زال دنیا محو گردیدن ندارد این همهروی این نادیدنی دیدن ندارد این همه
کشد از گرم رویی، نیک و بد را در بر آیینهازین رو، نیک و بد را نیز باشد رو در آیینه
نگذاشت جان غم تو برای شهادتیدارند عاشقان عوض جان، ارادتی
شایسته قبول، ندارم عبادتیجز بر سیاه نامگی خود شهادتی
زیر گل بودن، بسی خوشتر، که زیر منتیوای اگر در عهد ما میبود صاحب همتی
با من همیشه درد تو دارد عنایتیصد شکر کز غم تو، ندارم شکایتی
نیی کریم، ز فیض آب تا نمیگردیچو آفتاب جهانتاب تا نمیگردی
به گرد دولت دنیای دونپرور چه میگردی؟!چو آب نخل بیبر را، به گرد سر چه میگردی؟!
پسند دوست نبود خود پسندیمن و بیچارگی و دردمندی
درین ماتمسرا از غفلت ای جاهل، چه میخندی؟!ترا چه دل، عزیزی مرده ای غافل چه میخندی؟
بی سجده درگاه تو، نبود سر خاریبی خاک درت، نیست رخ هیچ غباری
در دلها برویت میگشاید نرم گفتاریکلید خانه آیینه شد صیقل ز همواری
سرکش سمند دولت، پر نیست اعتباریهر روز زیر را نیست، چون استر مکاری
بغیر بیکسیم نیست در جهان یاریکه عقده ام بگشاید ز رشته کاری
دل پر غم، سر پر شور و، جان بینوا دارینمینالی ز بیچیزی، اگر دانی چها داری
نباشد مردی آن کاسباب ملک و، سیم و زر داریکه سنگ زور مردی دل بود، کز جمله بر داری