دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
خویش را آزاد خواهی، صید دام دوست کناز غم عالم بخر خود را، غلام دوست کن
یا رب از خواب گران غفلتم بیدار کنبا هوای کوی خود زین مستیم هشیار کن
دیده چون شبنم، برین گلزار عبرت باز کنگریه بر انجام کار خویشتن آغاز کن
بر در حق جز خضوع و عجز استدعا مکنبندگی جز خاکساری نیست، استغنا مکن
پشت دست از حسرت دینار با دندان مکندل بکن از جیفه دنیا، و چندین جا مکن
بهار آمد، که جوشد ز آتش دل باز خون منگل رعنا شود، چسبانده مشق جنون من
ای گل، تو بی علاقه به دنیا شدی و منزین رو درین چمن تو همین واشدی و من
چون زبان در گفتگو، بیجا ز کام آید برونهست شمشیری که در بزم از نیام آید برون
که تواند شدن از بزم تو طناز برون؟تا تو در خاطر مایی نرود راز برون
کرا پا میرود از محفل آن سیمبر بیرون؟مگر بوی کباب دل برد از ما خبر بیرون
دمی ز آن پیش کآید چون حباب جان زتن بیرونازین دریای پرآشوب، ای دل خیمه زن بیرون
حال ما خواهی بدانی، زلف خوبان را ببینشور خس را گر ندانی، موج توفان را ببین!
شوخیش را نکند گوشه نشین خانه زینجوش این باده فزون است ز پیمانه زین
چهره آرایی بود از نشأه می ننگ اواز می کیفیت خود می فروزد رنگ او
میتراود التفات از جبههٔ پرچین اوجوهر و آیینه باشد شوخی و تمکین او
از آنم کم، که گویم شکر احسان زیاد توهمینم بس که گاهی میکشم آهی بیاد تو
میکند گرمی بما هر بیوفائی غیر تومیبرد ره خانه ام را، هر بلایی غیر تو
گردد چو بگفتار زبان در دهن توعیب تو بانگشت نماید سخن تو
غم میرمد، ز پیچش زلف سیاه تودل کوچه میدهد، به خدنگ نگاه تو
نیست بلبل چو من و، گل نه چنانست که تو؛بر رخ گل، عرق شبنم از آنست که تو
موی چون گردید جو گندم، دگر هشیار شووقت گرگ و میش صبح مرگ شد، بیدار شو!
گذر گاهی بود گلزار گیتی، از صبا بشنواز آن رنگی نباشد هیچکس را، از هوا بشنو
چشم بگشا غنچه آسا در بهار صبحگاهقد علم کن سبزه سان در جویبار صبحگاه
غیر محرومی رویت نبود کار نگاهنیست جز حسرت دیدار تو، دربار نگاه