دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
غم بود غم، شراب درویشاندل بود دل، کباب درویشان
پا ز دولت نخورد، ترک سر درویشانره بحشمت ندهد، خاک در درویشان
برگ جوانیت ریخت، برگ نوای طفلانتا چند پیر سازی، خود را برای طفلان؟
ریخت دندان و، گره در بند نان ما همچنانرفت چشم از کارو، در خواب گران ما همچنان
در تنم گردید داغش دردمند استخواندرد افتاده است در جسمم ببند استخوان
پیش لطفش میتوان با روسیاهی ساختنلیک رو نتوان ز شرم بی گناهی ساختن
برگ ریزانست، رنگ از روی پیران ریختنگریه حسرت بود بر عمر، دندان ریختن
از کمی پیوسته باید بیشی خود خواستنمیفزاید روشنایی شمع را از کاستن
پهلوانی نیست سنگی یا گلی برداشتنپهلوانی چیست؟ باری از دلی برداشتن!
تو که بر خار تحمل نتوانی رفتنقدمی راه توکل نتوانی رفتن
زیاده فیض توان از شکستگان بردنکه عطر گل شود افزون بوقت پژمردن
به این سامان چه ساز عیش دیگر میتوان کردن؟که باید دستگردان خنده را از زعفران کردن!
بسکه بد باشد ز شوخی خنده بر یاران زدنگل ببد خواه خود، از روی جفا نتوان زدن
کو بخت حرف پیش تو ای نازنین زدن؟در اولین نفس، نفس واپسین زدن!
گر بسیر گلشن، آن حیرت فزا خواهد شدنعندلیب از رنگ گل، پا در حنا خواهد شدن
قامتم گر این چنین از غم دو تا خواهد شدنهم ز خود چون بید مجنونم، عصا خواهد شدن
با چراغ دل ازین ظلمت سرا باید شدنشمع سان سر تا بپا چشم و عصا باید شدن
در دل میگشاید، چشم از اغیار پوشیدنکلید قفل دل باشد، نگه بر خویش دزدیدن
به گوش آنکه بود بهرهور ز فهمیدنصدای ریختن آبروست خندیدن
پیش چراغ فیض شب، از خواب دم مزنوحشی است مرغ فرصت، مژگان بهم مزن
گر فلاطون زمانی، حرف دانستن مزننام خود را خط بطلان، از رگ گردن مزن
گشت چو معمار فیض، بانی بنیان حسنبست ز مژگان کج، طره بر ایوان حسن
ز شمع فیض تاریکی است، قانع را سرا روشنچراغ دولت است از سایه بال هما روشن
شمع بینش که مرا بود جهان ز آن روشنمشکل اکنون کندم تا سر مژگان روشن