دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
چو تار چنگ کند گوشمال غم سازمچو مرغ رنگ بتنگست بال پروازم
ز غم گر سوختم، نزدیک یار مهوش خویشمشدم خاکستر، اما همنشین آتش خویشم
تا تیغ تو بگذاشته لب بر لب زخممباز است بشکر تو ستمگر لب زخمم
باین افتادگیها، مرد میدان دلیرانمسراپا از شکستم پر، ولی زنجیر شیرانم
سرهنگ مصر گوشه نشینی کنون منمپا تا به پیچ کوچه عزلت ز دامنم
ز آن جهان پاک آمدم، آلوده دامن میرومسوی این غفلت سرا، جان آمدم، تن میروم
در وطن سخت غریبم، سفری میخواهممی پرد مرغ دلم، بال و پری میخواهم
برآ ز خانه، که از خان و مان خویش برآیمبحرف زودتر آ، تا بخویش دیرتر آیم
چهره بگشای، که از شوق بپرواز آیمتا بود جان بتن از خود روم و، باز آیم
ما ز هر عشرت دنیا بسخن ساخته ایمبلبلانیم و، ز عالم بچمن ساخته ایم
چشم و گوش و عقل و حس رفتند و، ما وامانده ایمرفته است اسباب ما، خود پیشتر، ما مانده ایم
ما بلبلان خار علایق گزیده ایمدر آشیان بال و پر خود خزیده ایم
برکنده از حیات، باندک بهانه ایمدندان کرم خورده کام زمانه ایم
ضعف پیری آمد و، دست از جهان برداشتیمدل بمرگ خود نهادیم و، ز جان برداشتیم
بی رهنما، براه طلب پا گذاشتیمخود را بشوق راهروی وا گذاشتیم
ما ز نادانی، ز بس بدبین و بدخواه خودیمراه ناامن است، تا جایی که همراه خودیم
از بزرگان وحشی و، با خاکساران همدمیمکوه اگر باشی تو، ما سیلیم؛ اگر خاکی، نمیم!
برده است از بسکه فکر آن نگار جانیمگشته موی کاسه زانو خط پیشانیم
بنشین تا رخت از تاب نظر غازه کنیمبا لب لعل تو، یکدم نمکی تازه کنیم
چون کند پیری ستم، یاد جوانی میکنیمما به عمر رفته اکنون زندگانی میکنیم
چنان زشتم، که ترسم چشم رحمت ننگرد سویممگر فردا کشد رنگ خجالت پرده بر رویم
خود هم ز ظلم خانه خرابند ظالماندیوار و در ندارد، از آن خانه کمان
درست نیست گشودن به خنده لب چندانکه خویش را شکند، پسته چون شود خندان
از ما گذشت عمر، بآیین مهوشانگیسوی آه حسرت ما از قفا کشان