دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
افزون بود ز عالم دل یاد آن بزرگکوچک شود سرا، چو بود میهمان بزرگ
بگذشت زندگی همه در انتظار مرگاما چه زندگی؟ که نیامد بکار مرگ!
من با نگاه عجز و، تو دل سخت تر ز سنگهرگز نبسته طرف خدنگ نظر ز سنگ
ای کرده پشت بر حق و، رو در قفای مالمگذر ز حق، گذشته یی از حق برای مال؟!
گذشت عمر و، تو در کار کاهلی، کاهل!رسید مرگ و، تو بسیار غافلی، غافل!!
قامتم گردید چون قلاب، از یاد اجلمیکند صیدم باین قلاب صیاد اجل
ای از عرق جبین تو صبح بهار دلیاد قدت نهال لب جویبار دل
چشم پیکانت، نگاهی کرده روزی سوی دلزحم هرگز بر ندارد چشم خویش از روی دل
بیهوشی دولت را، مردن شمرد عاقلآوازه رفعت را، شیون شمرد عاقل
کی میکنند جامه جان از جسد قبولآنانکه کرده اند لباس نمد قبول؟
تا کعبه با خیال تو همدوش رفته اماین راه را تمام بآغوش رفته ام
از نهفتن، راز را رسوای عالم کرده اموز خموشی غیر را با خویش محرم کرده ام
گر شود صبح رخش، مجلس فروز خانه امشمع را خواهند بردن مرده از کاشانه ام
مژده باد ای دل، که اینک میرسد ماه صیامدارد از حق بهر امید گنهکاران پیام
یارب ز چرک مال جهان بخش نفرتمز آلایش تعلق آن ده طهارتم
اگر عاصی، اگر مجرم، اگر بیدین، اگر مستم؛به محشر کی گذارد دامن عفوت تهی دستم؟!
غبار آسا نسیمی چون وزد، در پای او افتمکه شاید یک نفس در دامن صحرای او افتم
ز شرح اشتیاق دوست، تا حرفی بیان کردمسراپا خویشتن را چون قلم صرف زبان کردم
از ناز اگر نیایی، خود در خیال مردمرحمت چرا نیاید، باری بحال مردم؟!
ز غصه جان نبری، بی حذر ازین مردم!بمنزلی نرسی، بی سفر ازین مردم!
نهادم عینک و، ملک عدم را بی خفا دیدمازین روزن عجب بستانسرای دلگشا دیدم!
ز بس نومیدی، از امیدهای خویشتن دیدمز امیدی که هم در ناامیدی هست، نومیدم
چو رنگ خویش، هردم انقلاب ساکنی دارمچو جوش باده دائم اضطراب ساکنی دارم
بشکند از ناتوانی استخوان در پیکرمقطره اشکی اگر غلتد ز مژگان ترم