دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
برده از بس فکر آن شوخ کمان ابرو مراموی ابرو گشته موی کاسه زانو مرا
نبسته جز بدی من، کمر بکینه مراز سنگ گوهر خود، نالد آبگینه مرا
در میان خلق عالم، کشت تنهایی مرابلکه زین وحشت رهاند سر بصحرائی مرا
شد دماغ از سنبل او بسکه سودایی مراخوشتر آید نکهت گلهای صحرائی مرا
بستیم ز لب، در به رخ آفات زمان راکردیم امان نامه ازین مهر، زبان را
وعده کردی که بگیری به نگاهی جان رادل ما نیست، چرا می شکنی پیمان را؟
غمی در دل کند ماتم سرا صحرا و گلشن راغبار دیده شام تیره سازد روز روشن را
گرفتم در نظر، هر جا شدم، آن قد موزون راخیابان کردم از یک سرو، بر خود کوه و هامون را
اگر در خواب بینم لنگر آن کوه تمکین راتهی ز آتش کند خواب گرانم سنگ بالین را
اگر لذت شناس درد سازی جان شیرین راز نعمتهای الوان می شماری اشک خونین را
بلا نتیجه بود، عیشهای نوشین رانسب به خنده رسد، گریه های خونین را
به خونریزی همانا داد فرمان چشم جادو راکه از مژگان نهد انگشت بر لب تیغ ابرو را
قرب حق جویی؟ رضا جو باش خلق الله رانیست غیر از طاق دلها راه، آن درگاه را
کرد ظاهر از نقاب آن روی گلگون کرده راسوخت غمهای بصد خون جگر پرورده را
در وحشت دو کون بجو آن یگانه رابر روی دل ببند در فکر خانه را
دوست می سازد تواضع دشمن دیرینه راخاکساری میکند جاروب گرد کینه را
گر به رنگش لاله یی باشد به دامن کوه راچون صدا حیف است گرد سر نگشتن کوه را
به پیری، از چه رو می افگنی کار جوانی راچه میدانی که سلخی هست، ماه زندگانی را
زخم کاری، می برازد بر دل پردرد ماگریه خونبار میزیبد برنگ زرد ما
عرق ناکرده پاک، از محفل ما شد نگار مادرین گلشن سبکتر خاست از شبنم بهار ما
قد خم شد و افتاد جهان از نظر ماواشد سر و سامان هوسها، ز سر ما
سر بزینت کی فرود آرد تن رنجور ما؟تن به سامان کی دهد هرگز، سر پرشور ما؟
منزل کناره کرده، ز راه عبور ماصحرا به تنگ آمده از دست شور ما
بسکه گردیدند همراهان ما دلگیر ماکس بگرد ما نمی گردد، مگر زنجیر ما