دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
غیر افغان، برنخیزد نغمهای ز آواز ماجز خراش سینه، ابریشم ندارد ساز ما
هرگه آن گلزار خوبی، یاد می آرد ز ماهمچو باران بهاری فیض می بارد ز ما
شیشه دلها شکستن، نیست کار سنگ مااز برای آشتی پیوسته باشد جنگ ما
بالید از رخ تو دل پر ملال مااز آفتاب به در شد آخر هلال ما
خامه بیجا میکند، عرض شکست حال ماهر شکنج نامه سطری باشد از احوال ما
شده با نیک و بد آیینه دل خوش گل ماخویش را بشکند آنکس که خورد بر دل ما
سامان حرف و صوت ندارد بیان مافردیست از کتاب خموشی زبان ما
با عدو، بر خویش پیچیدن بود جولان ماخصم، خوش باشد اگر داری سر میدان ما
سرکرد وصف خوبی رویت، زبان مابگرفت خوبی تو، سخن از دهان ما
نبود صفت لعل تو، حد سخن مااین لقمه فزونست بسی از دهن ما
خاکساری شده سرمایه آسودن ماصندل دردسر ماست همین سودن ما
تنگ از بسکه شد زمانه مامردمی خاست از میانه ما
تو صاف باش و، مزن حرف دردنوشی ماکه به ز بار علایق سبو بدوشی ما
در جهان گشته سمر حرف پریشانی ماپهن باشد همه جا سفره بینانی ما
دلا از خواب بگشا چشم و، سر کن آه و یاربهاکه نبود خلوت در بستهای چون ظلمت شبها
ای ز آب روی تو شرمنده استغفارهاپشت بر کوه شفاعت خواهیت کردارها
از زبان کلک نقاشان، شنیدم بارهابیزبان نرم، کی صورت پذیرد کارها؟
برای نان کشی تا چند از دونان تفوقهاکنی با روزی حق پیش هر ناکس تملقها؟
تا چند ای ستمگر تاراج مال و جانها؟برخود بزن دو روزی ای برق خان و مانها
ز شوق گفتگویش، نیست هوشی در شنیدنهاز جوش مدعا، چیزی که پیدا نیست، گفتنها
ای بار داده کعبه کویت به راههاگستاخ بارگاه قبول تو آهها
با حوادث برنمیآیند مال و جاههاپا نمیگیرد پیش تندباد این کاهها
تخته آیینه مهر تواند این سینههازیر مشتی قطعه عکس خطت، آیینهها
بس که سودا آورد بازار و شهر و خانههاترسم آخر شهر گردد دشت از دیوانهها