دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
به پیری آنچنان گردیدهام از ناتوانیهاکه نتوانم گشودن چشم حسرت بر جوانیها
ز طوفان خروشم، رعشه پیدا میکند دریاز سیلاب سرشکم، دل به دریا میکند دریا
اوراق روز و شب همه طی شد به صد شتابحرفی نخواهد چشم شعورت ازین کتاب
خرمی بی غم نمی باشد درین باغ خرابخنده گل دارد از پی اشک ریزان گلاب
پاسبان گنج ایمانی، مرو ای دل به خوابمصحف یاد حقی، خود را مکن باطل به خواب
چه پیش خلق گشایی دهان برای طلب؟که موج ریختن آبروست جنبش لب
توان پرید بر اوج شرف ببال ادبتوان نشست به صدر از صف نعال ادب
غنچهای، باشد خموشی از گلستان ادبنرگسی، سر پیش افگندن ز بستان ادب
برخاست چون شباب و، بجایش نشست شیبشد جانشین بر هنر ما، هزار عیب
در عهد ماست بسکه دل شادمان غریباز گل تبسم است درین گلستان غریب
یک نظر غافل نمیگردند از پاس حیاتاهل دل را زآن نمیباشد بدنیا التفات
رفت عهد شباب و، دندان ریخترگ ابری گذشت و، باران ریخت
به پیری و جوانی در طلب، زشتست تقصیرتکه ره دور است و ناچار است از ایوار و شبگیرت
نکهت از زلف کجش سودائی سر در هواستشانه در گیسوی او، دیوانه زنجیر خاست
در چنگ خصم پاک گهر ایمن از بلاستچون دانه شرار که در سنگ آسیاست
با نازکی حسن تو، کی تاب حجاب استبرروی تو، افروختن چهره نقاب است!
ز روزگار وفا خواهی؟ از تو این عجب استکه در مکیدن خون تو روز و شب دو لب است
اگر نه دیده بینایی تو معیوب استهرآنچه جلوه درین پرده میکند خوب است
دور از تو، همدمم غم و اندوه و محنت استدر دیده ام سواد وطن، شام غربت است
عالمی چون شهر کوران از غبار کثرت استحلقه چشمی که می بینم، کمند وحدت است
جمشید کو؟ سکندر گیتی ستان کجاست؟آن حشمت و جلال ملوک کیان کجاست؟
درا بخاطرم ای خرمی، که جا اینجاستکجا روی چو غم دلستان ما اینجاست؟
دماغ اهل فنا، از مکاره آزاد استچراغ مجلس تصویر، ایمن از باداست
کجا عاقل بهستی دل نهاده استکه ما خاکیم و، دوران گردباد است