دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
سر سبزی دل، به زهر درد استروسرخی عشق، رنگ زرد است
زان لبم، چاره یک شکر خند استدرد دل را، علاج گلقند است
هر قدر نیکی بود پوشیده تر، نیکوتر استپا نهاد از جاده چون بیرون، زن بی چادر است
کدخدایی یک قلم، رنج و غم و دردسر استخامه تا گردید صاحب خانه، با چشم تر است
رفت پیری چو ز حد، مرگ گوارنده تر استشربت مرگ درین شیر بجای شکر است
بر عدو پشت نکردن سپر استتیغ خونریز دلیران جگر است
دل با توکلست، گرم کیسه بی زر استگر دست مفلس است، ولی دل توانگر است
از بهر دو نان، منت دونان چه ضرور استهر روز دو صد مرگ به یک جان، چه ضرور است
مرد خدا که پیشت، پامال چون حصیر استز استادگی است خنجر، ز افتادگی حریر است
نه همین صبح از غمم پیر استبهر من شام نیز دلگیر است
نه شوق منصب هندم، نه ذوق جاگیر استکه سیر چهره سبزان هزار کشمیر است
سجده پیش هر بتی کفر است،یک جانان بس استهر دلی را یک غم و، هر جسم را یک جان بس است
دگر بجای رخ ساده، لوح ساده بس استز خجلتت، بکف آیینه جام باده بس است
باز امشب ناوک آن غمزه بر ما پرکش استدر لب لعلش، تکلم چون نمک در آتش است
رفیق راه طلب، راه را رفیق خوش استعقیق دست دعا اشک چون عقیق خوش است
برد ز مجلس ما فیض آنکه خاموش استزبان بود چو فروشنده، مشتری گوش است
تلاش برتری از حد، خلاف فرهنگ استبرون ز پرده چو شد نغمه، خارج آهنگ است
در دلت آن نه رشته امل استچشم دید ترا رگ سبل است
گردباد از خودنمایی، روز وشب پا درگلستجاده را ز افتادگی سر در کنار منزل است
روزگار جامه دیبا و فرش مخمل استکعبه دل را لباس درد دین مستعمل است
صفای چهره گلگون او سراب دل استخیال لعل لبش، آتش کباب دل است
تا عکس گل روی تو در چشم تر ماستدامان پر از خون شده، باغ نظر ماست
فکر زلفش، در ره دیوانگی شبگیر ماستحرف گیسویش، بجای ناله زنجیر ماست
با گدا خلق کن، دست سخایی درم استخنده در رو، بدل گریه ابر کرم است