دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
هست خفت گرمی یاران بهر کو آدم استاهل همت را بسر، دست نوازش چون یم است
بهار گلشن آن روی چون سمن، شرم استسهیل سیب سخنگوی آن ذقن، شرم است
خانه بردوشیم ما، کنج وطن کی جای ماست؟رزق ما سرگشتگان چون گردباد از پای ماست
زکام اینکه فرو ریزدم، نه دندان استکه در ثنای جوانی، زبان درافشان است
ز اهل جود، چه منت؟ دهنده یزدان استنه نور خانه ز روزن، ز مهر تابان است
این درهم و دینار، که چشم تو بر آن استهر یک بره حادثه، چشمی نگران است
غازه را آتش از آن چهره دگر در جان استحوض آیینه ز رخسار تو گلریزان است
قالیت، گرنه کار کرمان استزینت خانه سفره نان است
بهار ما، نفس سرد و، چشم گریان استگل سر سبد سینه، داغ جانان است
بی فکر تو، ناپاک دل از لوث جهان استبی ذکر تو، دل خانه بی آب و روان است
آه، شمعی ز شبستان سحرخیزان استناله، نخلی ز گلستان سحرخیزان است
در ره حق، گام اول ترک هستی دادن استسوی او از خویش برگشتن براه افتادن است
سرگشتگی نصیب دل خسته من استاین شیشه ظاهرا که ز سنگ فلاخن است
فکر آن موی میانم، بس که در کاهیدن استجسم بر تار نفس، چون رشتهای بر سوزن است
از خواجه ضبط و، مال ز فرزند یا زن استدست بخیل بر زر خود، مهر خرمن است
بعد مردن، نشان ما سخن استآتش کاروان ما سخن است
مایه عزت، ز مردم روی پنهان کردن استاز نظر خود را نهفتن، جسم را جان کردن است
پیری رسید و، قامت از آن در خمیدن استکز پای، وقت خار علایق کشیدن است
میدود هرسو سخن، صاحبسخن گر ساکن استدود مجمر هر طرف گردان و، مجمر ساکن است
عشق معشوقیست کوی او دل تنگ من استزینت الوان او از گردش رنگ من است
کوه کن از طرفی، وز طرفی مجنون استپر ز عشق است، اگر کوه و اگر هامون است
دل تو آهن و رو سنگ و خواب سنگین استچه شد که موی تو را پنبه، خرقه پشمین است
در طریق زندگانی هر قدم چندین گو استپیشتر باشد بمقصد، هر که اینجا پیرو است
طرف از شکستگان جهان کس نبسته استدشمن درست کرده که ما را شکسته است