دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
چون دو ابروی سیاهت که به هم پیوسته استبیتو شبهای درازم همه بر هم بسته است
خود هیچ و، نقاب از خط شبرنگ گرفته استبرما شکرین لعل تو، پر تنگ گرفته است
لوح دنیا از خط مهر و محبت ساده استساده تر لوح کسی کو دل بدنیا داده است
جانشین سفره، اکنون قالی کرمان شده استشیشه الوان، بجای نعمت الوان شده است
مرد روشندل، ز نقص خویشتن شرمنده استماه نو از ناتمامی،سر بزیر افگنده است
مایه جمعیت خاطر، نه سامان بوده استاین درم در کیسه تنگی فراوان بوده است
بسکه ضعفم از نگاه او بخود بالیده استدر جهان نیستی یارب چسان گنجیده است
خود کوه لنگری و، دلت سنگ خاره استلعل تو آتش است و، تکلم شراره است
پیری رسید و، از همه وقت کناره استجز جا بنام خویش سپردن چه چاره است؟
بربند میان، وقت کنارت ز میانهاستزان لعل بها یافت، که در مخزن کانهاست
دو رنگی، شیوه اهل زمانه استدر آیین دویی، هر کس یگانه است
تا کی غم معاش خورم؟ وقت بندگی استمردم ز فکر زندگی ای دل چه زندگی است
چو خیزی از سر شهرت سریر سلطانی استچو نام حلقه شود، خاتم سلیمانی است
دیدم ملک و مال جهان را، ندیدنی استدامن بود گلی که ازین خار چیدنی است
زآن شوخ دید تا دل ناسور پشت دستزد از تپش به مرهم کافور پشت دست
ز بسکه قوت جذب نگاه با آن روستبهر که حرف زنم، روی گفت و گو با اوست
درها همه بسته است، گشاده است در دوستدرهای شهان، طاق نماها ز در اوست
خاطرت چون رم کند از هر دو عالم، رام اوستتا ز هستی کندهای دل را، نگین نام اوست
واعظ دل شده هرجا که بود بنده اوستذره دور است ز خورشید، ولی زنده اوست
گفتمش: آن آتش است؟ گفت که: نی،روست روست!گفتمش: آن دود چیست؟ گفت: که آن موست موست
چشم بگشا سرو آزادم، ببین احوال چیست؟گوش کن یک لحظه فریادم، ببین احوال چیست؟
درد رنجوران تو، درمان چه میداند که چیست؟شام مهجوران تو، پایان چه میداند که چیست
در پای دلت هر غم بی فایده بندیستهر پیچشت از فکر جهان چین کمندیست
سوی قبرستان گذاری کن، که خوش بوم و بریستسبزه هر سو خط یاری گل رخ سیمین بریست