دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
رم کن از الفت، که تنهایی عجب یار خوشیستدر میان نه راز خود با او، که سردار خوشیست
آنکه هرلحظه نمرد از غم رویت، چون زیست؟وآنکه از گریه نشد آب، نمیدانم کیست؟
آید چو مرگ هستی پیر و جوان یکیستدر پیش برق، سبزه تر با خزان یکیست
خرام ناز تو، معمار شهر ویرانیستنگاه، مفتی آیین نامسلمانیست
در چهره بی شرم، نشانی ز صفا نیستتف باد برآن رو که در آن آب حیا نیست
فکر سامان جهان، کار من رنجور نیستبرنیاید این تلاش از ناتوانان، زور نیست
کریم اوست که منت در آب و نانش نیستفقیر دیده ور آنکس که چشم آتش نیست
درد ما از پختگی، زحمت ده هر گوش نیستچون می(خم) دیگ ما را نالهای در جوش نیست
عیش گیتی باد تند پر غباری بیش نیستزندگی آب روان ناگواری بیش نیست
دمی بشمع کرامت، چو تندی خو نیستخطی بحرف سعادت چو چین ابرو نیست
خاطر بلهوس او چه وفا خواهد داشتلعل دوشابی آن دل، چه بها خواهد داشت
خوشا سراب که، پا از عدم برون نگذاشتقدم چو موج، درین بحر نیلگون نگذاشت
در طریق بندگی از خویش میباید گذشتاز هوای نفس کافر کیش میباید گذشت
شب ز دردم، جمله دریا حق گذشتناله ام از گنبد ازرق گذشت
خامه از برگشته بختی تا به آن دلبر نوشتنام را صد ره به پایان برد و باز از سرنوشت
سوی یار از همه پرداخته میباید رفتگر همه رنگ بود، باخته میباید رفت
گریه خونین ترا از ناله های ما گرفتعاقبت دل خون خود، زآن نرگس شهلا گرفت
مفت آیین سخا را کی توان دامن گرفت؟داد حاتم گنجها از دست، تا دادن گرفت
در چشم شناسای ره و رسم امانتدزدیدن گردن بود از تیغ خیانت
به غیر معنی رنگین، مجو ز ما میراثبه غیر رنگ چه میماند از حنا میراث؟
واعظ مکن نصیحت خود صرف ما عبثدر چشم کور چند کشی توتیا عبث
زندگی شد همه نابود، پی بود عبثقدم سعی درین بادیه فرسود عبث
بآب سبزه، به جان تن، بود چه سان محتاج؟به درد عشق بود دل صد آنچنان محتاج
عقل اگر داری مکن هرگز تمنا تخت و تاجکز بسی گردنکشان مانده است برجا تخت و تاج