دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
یاران ز خودستایی، پیوسته در خروشندجنس هنر ندارد، زان روی خود فروشند
ز بس نگار من از خویش هم حجاب کندنظر در آینه مشکل که بی نقاب کند!
حلقه بر هر دری این زمزمه را ساز کندکه برویت اثر ناله دری باز کند
چون به محفل رخ فرو زد، رنگ صهبا بشکندچون به گلشن قد فرازد، شاخ گلها بشکند
از سعی تیشه، چون دل فرهاد نشکند؟آن دل شکسته باد، کز امداد نشکند!
تند خویی مرد را بیقدر در عالم کندباده از جوشیدن بسیار، خود را کم کند
نوبهار آمد، خردگو فکر زنجیرم کندحیف چندان نیست کز دیوانگی سیرم کند؟!
غنچه سالی خون خورد، تا چهرهای گلگون کنددر چنین محنتسرا، دل شادمانی چون کند؟!
آشنایی بتو عیب است که بیگانه کند!کیست شمشاد که گیسوی ترا شانه کند؟!
هست سالک با خدا، گر کار دنیا میکندنیست جز در بحر کشتی، رو به هرجا میکند
گفتوگوی آن دهن، اندیشه بیجا میکندگر تواند کرد، او را بوسه پیدا میکند
فارغ از خود هر که میگردد، فراغت میکندهر که از خود چشم پوشد، خواب راحت میکند
زآن چشم، دل به یک دو نظر صلح میکندزآن لب، به یک دو قطعه شکر صلح میکند
امروز کس کجا ز سخن یاد میکند؟بلبل گهی روان سخن شاد میکند!
کی دگر دیوانه ما با قبا سر میکند؟جامه از مصحف اگر پوشد، که باور میکند؟!
میشود جان تازه، چون دوری ازین تن میکندمیشود دل زنده هرگه یاد مردن میکند
پیش تو شکوه عزم تظلم نمیکندکز اضطراب راه سخن گم نمیکند
در زبان خبطی سخن را از بها می افگنددر قلم مویی رقم را از صفا می افگند
خوبان بغازه چون رخ خود لاله گون کنندهر روز تازه در جگر خلق خون کنند
نیست دندان آنکه پیران از دهان می افگنندتف بر روی اعتبار این جهان می افگنند!
دردمندان، بسکه رم از خودنمایی میکنندناله های ما تلاش نارسایی میکنند
گردید حرص افزون، آن را که مال افزودمیگردد آب پر زور، چون میشود گل آلود
سخن سیم و زر و خانه و اسباب بودسخنی فی المثل امروز اگر باب بود
مهر و کین از بهر حق، در خلق عالم کم بودلعن ابلیس از ره فرزندی آدم بود