دفتر شعر
۶۴ شعر در این دفتر
به نام آن که جان را فکرت آموختچراغ دل به نور جان برافروخت
گذشته هفت و ده از هفتصد سالز هجرت ناگهان در ماه شوال
نخست از فکرِ خویشم در تحیّرچه چیز است آن که خوانندش تفکّر
مرا گفتی بگو چِبْوَد تفکّرکز این معنی بماندم در تحیّر
اگر خورشید بر یک حال بودیشعاعِ او به یک منوال بودی
کدامین فکر ما را شرط راه است؟چرا گه طاعت است و گه گناه است
در آلا فکر کردن شرطِ راه استولی در ذاتِ حق محضِ گناه است
اگر خواهی که بینی چشمهٔ خوُرتو را حاجت فتد با جرمِ دیگر
تو از عالم همین لفظی شنیدیبیا برگو که از عالم چه دیدی؟
به نزد آنکه جانش در تجلّی استهمه عالم کتاب حق تعالی است
مشو محبوس ارکان و طبایعبرون آی و نظر کن در صنایع
تو گویی هست این افلاک دوّاربه گردش روز و شب چون چرخ فخّار
به اصل خویش یک ره نیک بنگرکه مادر را پدر شد باز و مادر
که باشم من مرا از من خبر کنچه معنی دارد اندر خود سفر کن
دگر کردی سؤال از من که من چیستمرا از من خبر کن تا که «من» کیست؟
مسافر چون بود، رهرو کدام استکه را گویم که او مردِ تمام است
دگر گفتی مسافر کیست در راهکسی کو شد ز اصلِ خویش آگاه
بدان اوّل که تا چون گشت موجودکز او انسانِ کامل گشت مولود
نبی چون آفتاب آمد، ولّی ماهمقابل گردد اندر «لی معالله»
کسی مرد تمام است کز تمامیکند با خواجگی کارِ غلامی
تبه گردد سراسر مغز بادامگرش از پوست بخراشی گه خام
نبوّت را ظهور از آدم آمدکمالش در وجودِ خاتم آمد
چو نور آفتاب از شب جدا شدتو را صبح و طلوع و استوا شد
که شد بر سرِّ وحدت واقف آخرشناسای چه آمد عارف آخر