دفتر شعر
۶۴ شعر در این دفتر
کسی بر سرِّ وحدت گشت واقفکه او واقف نشد اندر مَواقف
اگر معروف و عارف ذات پاک استچه سودا در سر این مشت خاک است
مکن بر نعمت حق ناسپاسیکه تو حق را به نور حق شناسی
ندارد باورت اکمه ز الوانوگر صد سال گویی نقل و برهان
کدامین نقطه را نطق است «اناالحقّ»چه گویی هرزهای بود آن مُزَبّق؟
«اناالحقّ» کشف اسرار است مطلقجز از حق کیست تا گوید «اناالحقّ»
من و ما و تو و او هست یک چیزکه در وحدت نباشد هیچ تمییز
بنه آیینهای اندر برابردر او بنگر ببین آن شخص دیگر
چرا مخلوق را گویند واصلسلوک و سیرِ او چون گشت حاصل؟
وصالِ حقّ ز خلقّیت جدائی استز خود بیگانه گشتن آشنائی است
بخاری مرتفع گردد ز دریابه امر حقّ فرو بارد به صحرا
وصال ممکن و واجب به هم چیستحدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست
ز من بشنو حدیث بی کم و بیشز نزدیکی تو دور افتادی از خویش
چه بحر است آنکه نطقش ساحل آمدز قعرِ او چه گوهر حاصل آمد؟
یکی دریاست هستی، نطق ساحلصدف حرف و جواهر دانشِ دل
شنیدم من که اندر ماهِ نیسانصدف بالا رود از قعرِ عمّان
اصول خلق نیک آمد عدالتپس از وی حکمت و عفت شجاعت
اگرچه خور به چرخ چارمین استشعاعش نور و تدبیر زمین است
چه جزو است آنکه او از کلّ فزون است؟طریق جستن آن جزو چون است؟
وجود، آن جزو دان کز کلّ فزون استکه موجود است کلّ، وین باژگون است
اگر خواهی که این معنی بدانیتو را هم هست مرگ و زندگانی
ز تو هر فعل که اوّل گشت صادربدان گردی به باری چند قادر
قدیم و مُحْدَث از هم چون جدا شدکه این عالم شد، آن دیگر خدا شد
قدیم و مُحْدَث از هم خود جدا نیستکه از هستی است، باقی دائما نیست