دفتر شعر
۱۳۳ شعر در این دفتر
بی رخصت دل زبان بگفتن مگشاانگشت زبانست ترا عیب نما
افگند ز پای، ضعف پیری ما رااز دست ستد، پای جهان پیما را
نرمی، ز سر تو واکند غوغا راسازد عاجز، ملایمت اعدا را
کاهید ز عشق تو تن و جان ما راآمد شد ناله گشت سوهان ما را
تا کام دهی، نفس بخود معجب راگردی شب و روز مشرق و مغرب را
دایم نبود جوانی ایام تراصبح پیریست در پی، این شام ترا
بر نقش جهان که راه زد جاهل راتا چند کنی محو تماشا دل را؟!
در خانه، فراش و متکا نیست مرافرشی جز نقش بوریا نیست مرا
پیری از عمر کرده بیزار مراافگنده غم زمانه از کار مرا
نبود چون نام، دشمنی انسان رابی نام و نشانیست امان ایمان را
از فیض هوا، سبز نگردد گل مابا آب روان، حل نشود مشکل ما
یارب! نه سزای تست گر کرده مانی لایق درگه تو آورده ما
هر ذره ز مهر تست جانی بیتابهر شبنمی، از یاد تو چشمی پرآب
ای دل رخ از این سرای فانی برتابجز در طلب جهان باقی مشتاب
ای روی تو در نمودن خود بیتابحسنت نکشد ز نازکی بار حجاب
خوش آنکه بغم شکفته باشی همه شبدر خون جگر نهفته باشی همه شب
حسنت، روزی که دست و شمشیر افراختاول نگهت بطاقت دل پرداخت
ای آنکه غم لباس جان تو گداختنتوان به قبا گردن عزت افراخت
آنکو بدلش بیم گنه کمیاب استگر دعوی دل کند، یقین کذاب است
ملک است چو خانهای که دردار فناستاز پادشه و رعیت این خانه به جاست
هر چند قبا درشت تر، ژنده تر استبر قامت اهل علم زیبنده تراست
ما را نه حرف تند یاران ضرر استتندی صرصر، ملایمت شاخ تر است
در رسته عاشقی،که نفعش ضرر استجنسش نه متاع و، نقدنی سیم و زر است
هر چند کلام تو چو در و گهر استاز شهد سخن کلک تو چون نیشکر است