دفتر شعر
۱۳۳ شعر در این دفتر
گر صاحب تاج و کمری، ورپاجیبا تیر قضا چه چاره جز آماجی
تا کی ز طمع خوار نظرها گردیاز بهر طلب حلقه درها گردی
ای دل، تو به تنگم از جفا آوردیای تن تو مرا به سر چهها آوردی؟!
نبود چو حضور قلب و مژگان تریفیض ز نماز خویش چندان نبری
ای آنکه تمام آرزو و هوسیطفلی، مستی، مخبطی، خود چه کسی؟!
با خشم و شره، همال تاکی باشی؟انباز سگ و شغال تاکی باشی؟
آمد پیری و، رفت ایام خوشیدر کام شود زهر، اگر شهد چشی
دنیاست سرای غم، تو یکسر شعفیاین خانه ماتم است و، تو همچو دفی
بی داد و دهش ملک جهان نستانیداد دل خود ز دشمنان نستانی
گر در طلب معرفت یزدانیبر دور تسلسل ز چه سرگردانی؟!
خوش آنکه ندارد غم فرزند و زنیاز خار تعلق بجگر نیش زنی
در مبحث علم، تندخویی چه کنی؟جنگ و جدل و درشت گویی چه کنی؟
آجل خواهی، به فکر عاجل چه روی؟!منزل جویی، چو خر به این گل چه روی؟!