دفتر شعر
۱۳۳ شعر در این دفتر
آن روز که بیدار از این خواب شوماز آتش انفعال در تاب شوم
ما دشمن خویش را، بیاری زده ایمبا عجز و نیاز و بردباری زده ایم
عمری به عبث همنفس قال شدیماز بس کردیم قال از حال شدیم
هر چند گناه تو عظیم است عظیمهر چند که طاعتت سقیم است سقیم
با اهل ستم مجوش بهر احسانوز یاریشان ستم بخلقی مرسان
از صدق، سخن کند اثر در دل و جانتیر سخن، از راستی آید بنشان
خواهی اگر از راحت کونین نشاندامان دل از گرد علایق به فشان
جانت نشود پاک ز گرد عصیانتا اشک ندامتت نشوید دامان
خواهی که شود بر سر خلقت مسکناول باید خاک قدمها گشتن
خالی ز خرد شد سر و، از نیرو تنگوشم ز شنیدن و، دو چشم از دیدن
هردم، رهم ای عشق بیک رنگ مزنز ابروی کجی، بر جگرم چنگ مزن
همراه شباب، رفت نیرو از تنرنگ از رخ و، مغز از سر و، دندان ز دهن
از گنج عطای تو، چه کم دارم من؟از خاک در تو تخت جم دارم من!
موجود، کسی به جز تو نشمارم من!زارم توام، از غیر تو بیزارم من!
کم گو، که بود سخن چو در مکنونگردد ز کمی قیمت این در افزون
آمد پیری و، زشت شد صورت تواز دست تو بگرفت ترا نکبت تو
شد وعده اگر خلاف در حضرت توعذریست مرا که شنود فطرت تو
واعظ چه کسست؟ کمترین بنده تو!مسکین تو، محتاج تو، افگنده تو!
پر در پی وصل آرزوها تک و دوکردیم و نشد مراد حاصل یک جو
دردی که بسوی چاره ساز آیی کو؟سوزی که بصد عجز و نیاز آیی کو؟
از بهر شناساییت از لطف الهبر حضرت اوست از دو چشم تو دو راه
ای از مرض حرص ترا دل مردهاندیشه زر ز دیده خوابت برده
شاهی خواهی، گدایی از دست مدهآیین برهنهپایی از دست مده
هستی نبود، جز غم و رنج و تعبیدروی نبود نشان ز عیش و طربی