دفتر شعر
۱۳۳ شعر در این دفتر
گر باده غم نصیب ما زین خم بوددر خنده بیباکی ما غم گم بود
گر قبله دل، نه کوی آن شاه بودکی سجده تو قبول درگاه بود؟
از خوی درشت، دوست نایاب شوددشمن بملایمت ز احباب شود
تا از دم گرمی سخنی سر نشوددل از ایمان ترا منور نشود
با خلق الفت، دماغ سازی خواهدروی دل میهمان نوازی خواهد
هر کس که در این زمانه عزت جویدباید که ره دروغگویی پوید
زاد ره مرگ، گریه و آه ببراز بیم گناه، روی چون کاه ببر
از کار جهان، بترک و تجرید گذراز مطلب روزگار نومید گذر
از خانه خراب کردن خلق به زورهرگز نشود خانه ظالم معمور
تاکی ز شراب خواب مستی، برخیز!از بستر نرم تن پرستی، برخیز!
در مکتب عقل، خود کتاب خود باشدر فکر سئوال حق، جواب خود باش
ای آنکه ترا خوش غلیانیست تلاشبا فکر نی و شیشه دلت راست معاش
مو، جوهر تیغ ابروی دلجویشمژگان، پر تیر غمزه جادویش
ای ازلم ولانسلمت، خلق به تنگدر فن جدل، بسته دل سخت تو زنگ
در دیده چرغت، ای جهان فرهنگخرگاه فلک، طماقه سان باشد تنگ
چرغ تو که در صید ندانسته درنگبر تندی اوست وسعت گردون تنگ
از صاف دلان نیست کدورت را رنگبا صلح نهادان نبود کس را جنگ
هر سو به رخ تو نیست زلف شبرنگحسن تو قهال کرده در طرفه النگ
از واهمه چرغ تو آن زرین چنگدر دشت آهو نخفته، در کوه پلنگ
برخیز شب ای همای اوج اقبالبگشا بهوای عشق جانان پر و بال
ای آنکه نباشد از نمازت جز نامطاعت ببرت همین قعود است و قیام
گر دل نشدی باین دو مصرع شادمدادی غم روزگار خوش بر بادم
هان کار بکن راست، که قامت شد خمبگذار ز سر غرور و، بردار قدم
ای درد تو لیلی دل مجنونمخرم ز غم تو خاطر محزونم