دفتر شعر
۱۳۳ شعر در این دفتر
از بهر خلافت پیمبر بی گفتطاق است آنکس که بود زهرا را جفت
دنیا، که بجلوه میکند مفتونتتو بسته بدو دل، او کمر بر خونت
عزت، ثمر فروتنی میگرددپستی، معراج برتری میگردد
ای آنکه همیشه در پی خوابی و خوردپا در زد و خوردی از برای زد و برد
گه در غم پوششی و، گه در غم خوردگویا نشنیدهای که میباید مرد
عمر تو بفکر دنیی دون گذردکی یک نفست بیاد بیچون گذرد؟
بدخو، از خوی خود بدوزخ باشدخو آتش جانگداز و، خود یخ باشد
آتش اگرت ز عشق در سر باشدکسی زیر سر تو بالش پر باشد؟
دل، از غم نانی اگرت خون باشدبه ز آنکه بحب جاه مفتون باشد
فرزند، برای روز بد میباشدآسایش بخش باب و جد میباشد
هرگز نه ترا دل غمین میباشدنی،تر ز سرشکت آستین میباشد
گر شعر نه مال و ثروتم می بخشدصد گونه خوشی و لذتم می بخشد
از جوش شباب، پر دلت بی غم شدزین جوشن مرو ز سر، که باید کم شد
بی خاطر جمع، نکته دان نتوان شدبی مایه، چو ابر درفشان نتوان شد
ای آنکه بجمع سیم و زر حرصت خواندبر خاک کدورتت پی گنج نشاند
نی در سر شوق و، نی بدل پروا ماندقوتها رفت و ناتوانیها ماند
نی سفره، نه کاسه، نی طبق میماندنی مال و، نه ملک و، نه نسق میماند
این مدعیان که راه نشناخته اندبر دعوی فقر گردن افراخته اند
چون دیده بینشم عطا فرمودندمحتاج بعینکم عبث ننمودند
ای گشته ز شب بخورد و خوابی خرسندجان کرده ز پروردن تن زار و نژند
کس جا بدل فتادگان تا نکندمعراج سوی عالم بالا نکند
درد دل خسته را، نگفتن چه کند؟این رنگ شکسته را، نهفتن چه کند؟
جاهل، چو هوس بچتر شاهی فگنددرویش، نظر بگاهگاهی فگند
طفلان، که فرح فزا و غم کاهاننداز محنت ایام نه آگاهانند