دفتر شعر
۱۳۳ شعر در این دفتر
ای آنکه بهر دمت هوای دگر استاز نو هر روزت آشنای دگر است
ای آنکه همیشه ملک و مالت هوس استنیکی کن، کآن ذخیره روز پس است
از هر نعمت که در جهان دسترس استهمصحبتی مردم نیکو هوس است
دامن زن آتش فنا، این نفس استتیره کن مرآت صفا، این نفس است
آن را که نه آتش خرد خاموش استهر شام و سحر دیگ سخا در جوش است
آبادی از این خراب جستن غلط استسیرآبی از این سراب جستن غلط است
لذت دگر از شباب جستن غلط استاز جوی سراب، آب جستن غلط است
این راهزنان که راهروشان نام استدرویشیشان خاص برای عام است
نفس تو، که تن پروریش آیین استکه در هوس چرب و، گهی شیرین است
ز آن موی میان، فکر مرا جانکاه استزآن زلف رسا، دست سخن کوتاه است
ای آنکه ترا خانه آراسته استعمر تو در افزونی آن کاسته است
گفتم، ز چه آیا طرب از ما رفته است؟شوق از سرو، ذوق طلب از پا رفته است؟!
بشنو ز گذشتگان ترا گر گوشی استمیگیر عزای خود بسر گر هوشی است
عمر تو خس و، زر آتش سوزانی استافزونی هر درم از آن، نقصانی است
جایی که کسی پی نبرد، بی جایی استرویی که نریزد آب، ناپیدایی است
آیینه روی دلبران، مظهر اوستچشم سیه خوش نگهان منظر اوست
زین باغ، که در وی گل شادی خودروستدلها همگی، با غم عالم یکروست
ای آنکه دلت جز بهوس مایل نیستاز رشتن رشته أمل غافل نیست
ای آنکه ترا جز غلیان همدم نیستجز حرف نی و شیشه ز بیش و کم نیست
کس را چو زبان نرم خود همدم نیست!پشتی، چون روی گرم در عالم نیست
امید ز هر که هست، باید برداشتدل ز آنچه بجز حق است، باید برداشت
هر بی جگری ز تنگ دنیا نگذشتهر گل بدن از خار تمنا نگذشت
بر درگه خلق، بندگی ما را کشتهر سو پی نان دوندگی ما را کشت
مستی جوانیم بطاعت چو نهشتگفتم: این تخم، پیریم خواهد کشت