دفتر شعر
۶۱ شعر در این دفتر
ببرد شوق رخت صبر از دلم یاراخراب کرد غمت خانه شکیبا را
به ساغر ریز ساقی آن شراب ارغوانی راکه یک ته جرعهاش آدم کند مازندرانی را
به ناله تا نفسم آه صبحگاه گرفتزمین به ناله درآمد زمانه آه گرفت
دل به دخت رزم از خوش پسران آزاد استای خوشا وصل عروسی که به از داماد است
آه شبگیر علم، ملک سحر کشور ماستگوهر اشک نگین، داغ جنون افسر ماست
ماه چاه نخشب خم در نقاب ساغر استیا به چینی پرده در خاقان چین را دختر است
فتح ملوک از سپه است ای سپاه خطچون شد که شاه حسن شکستن ز لشکر است
ساقی من و صهبا مثل ماهی و آب استپیش آر شط باده که بغداد خراب است
درعجم آن سه که خواند عربش چاره غملب نوش و خط سبز و گل روی حسن است
گر چشم مرا زین دست در پای تو خوناب استتا چشم زنی بر هم پل آن طرف آب است
نافه زلفی و آئینه جامی کافی استنه مرا چون دگران دعوی چین تا حلب است
به کوی میکده تا پاره سبوئی هستمرا به دردکشان راه گفتگوئی هست
اگر به ساغر می ماند آفتاب قیامترحیل تشنه کوثر بدل شود به اقامت
ز آن خط سبزم سرشک سرخ پناه استسیم سپید از برای روز سیاه است
نشانی تا مرا از استخوان هستشماری با سگ آن آستان هست
گرنه در شکوه بود ز آن دولب شکرخندکاغذین جامه به خود از چه برآراسته قند
سوی غیری چو خدنگش ز کمان میگذردناوک غیرتم از جوشن جان میگذرد
تا بو مگر به سنگدلی مهربان کنندسنگین دلت که سنگ به سنگ امتحان کنند
دل ز زخم توام اندیشه مرهم نکندسایه تیغ تواش از سر دل کم نکند
گو ببین بر لب وی ساغر می هر که ندیداز یکی ماه سه خورشید پدیدار آید
کند پر، بال شکست، از قفس آزاد نکردچیست در حق من آن لطف که صیاد نکرد
صبا گر عقدهای زآن زلف عنبربار بگشایددل دیوانهام را صد گره از کار بگشاید
تا هست میسر که ز گل تاک برآیدحیف است گیاه دگر از خاک برآید
مرا در گوش جانان از زبان خود سخن بایدچو راز از دل دگرگون گوش و دیگرگون دهن باید