دفتر شعر
۶۱ شعر در این دفتر
با تو سیمینتن به سنگم گر خریدار آورندمفت نستانم اگر یوسف به بازار آورند
تا خاست ز خط آتش رخسار ترا دودآفاق سیه ساخت به خورشید گل آلود
سوی غیری چو خدنگش ز کمان میگذردناوک غیرتم از جوشن جان میگذرد
جز فراز لب جان پرورش آن جادوی چشمسحر کشنید که بالاتر از اعجاز آید
به تعب می کشدم چرخ چه شد غمزه یارکه به یک چشم زدن بگذردم کار از کار
چون سرایی به لب دجله مرا یاد بیارساقیا ساغر می تا خط بغداد بیار
به هشیاری خوشم شبهای می اما چه هشیاریبه قدر آنکه گویم ساقیا پیمانهٔ دیگر
ای پیکر تو کاخی و کاخی همه نگاروای طلعت تو باغی و باغی همه بهار
گرچه محرومم زدرگاه تو مهجور از حضورلیک از دوران نزدیکم به نزدیکان دور
دانه خالت مرا شد دام هوشآه از این گندمنمای جوفروش
شده وقت سفر از منزل جانان نزدیکچه گشاید دگر از وصل به هجران نزدیک
گر بپیچم چشم و سر از وجه جام از وصل تاکلال در غلتم به گل در گور برخیزم ز خاک
به خون من به وصل تو هوای جان مراد دلبه یک ایما به صد لابه تو را آسان مرا مشکل
از دست جورت ای شده دل خون، فگار چشمریزد مدام خون دلم در کنار چشم
آب شد دیده ز بس گریه دگر چون گریمخون کن ای عشق دلم تا پس از این خون گریم
من نه آن رند خرابم که به ساغر ساغرگردن از باده به تدریج توان آبادم
زاین پس به دامن از غم دل لخت خون کنمباشد بدین وسیله غم از دل برون کنم
گر گدائی رابطی می با بتی شاهد فراهمدولتی دارد شگرف این شیر مرغ آن جان آدم
چنین کآشفته زآن شاهد زنخ و آن زلف فتانمبه چاهی بی رسن آماده زنجیر و زندانم
یار جان میطلبد سر نگذارم چه کنمدارد اندیشه سر جان نسپارم چه کنم
چه رنگ بازم کآگه شود دل تو ز دردمگواهی ار ندهد اشک سرخ و گونه زردم
گر بمیرم به جفای تو عذابی است الیمور بگردم ز وفای تو گناهی است عظیم
گر به می خوردن پیدا نبود دست رسممی کشم جام نهان تا که برآید نفسم
اگر این است یغما خلق و خوی خانقه دارانخبر خواهی دم دیگر شنید از کوی خمارم