دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
یوسفِ کنعان، چو به مصر آرَمیدصیتِ وی از مصر، به کنعان رسید
ای که در دولت دین کم زنیچند دم از نسبت آدم زنی
از حسن آن بصری نافذ بصرنکته ای آرند عجب مختصر
ای شده رخنه صف طاعت ز تومانده تهی سلک جماعت ز تو
شیر خدا شاه ولایت علیصیقلی شرک خفی و جلی
ای ز پی طبل شکم همچو نایجمله گلو گشته ز سر تا به پای
خواست یکی کور، زنی زشت رویکینه وری، طعنه زنی، زشت خوی
ای شده زندان درم مشت توبند بر آنجا ز هر انگشت تو
هر چه دهی از سر انصاف دهقفل عدم بر در اسراف نه
ای ز گلت نا زده سر حب دلمانده ز حب وطنت پا به گل
پور موفق که به توفیق حقبرد ز هر پیر موفق سبق
ای چو گلت جیب به چنگ خساندامن صحبت بکش از ناکسان
زنده دلی از صف افسردگانرفت به همسایگی مردگان
ای به زبان نکته گزار آمدهوی به سخن نادره کار آمده
بست به صد مهر بر اطراف شطعقد محبت کشفی با دو بط
ای به شکر خواب سحر داده هوشخیز که برخاست ز مرغان خروش
عارفی از ظلمت شب نور یابدیده فرو بست به کلی ز خواب
ای ز صفت تیره دلان خم زدهوز صفت اهل صفا دم زده
کعبه روی از سر وجد عظیمدر صف پیران حرم شد مقیم
ای علم علم برافراختهچون علم از علم سرافراخته
عالمی از چاه جهالت بروندر رهی افتاد به چاهی درون
ای به سرت افسر فرماندهیافسرت از گوهر احسان تهی
چون ثمر دوحه عبدالعزیزدولت دین شد شرف ملک نیز
ای چو قلم صورت خود کرده راستمیل رقم های کج از تو خطاست