دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
بود یکی شاه که در ملک و مالعهد وزیری چو رسیدی به سال
ای تنت از شمع گدازنده ترشعله زنان آتش شیبت ز سر
فصل خزان کز دم باد وزانکارگه رنگرزان شد رزان
ای شده با موی سیاه از غروراز نفر موی سفیدان نفور
زاغی از آنجا که فراغی گزیدرخت خود از باغ به راغی کشید
نقش سراپرده شاهیست حسنلمعه خورشید الهیست حسن
دیو نژادی چو یکی تیره ابرلب چو خم نیل کبود و سطبر
رونق ایام جوانیست عشقمایه کام دو جهانیست عشق
بوالهوسی بر سر راهی رسیدجلوه کنان چارده ماهی بدید
بحر ازل موج کرم برگرفتدامن ساحل همه گوهر گرفت
فربهی از خوان سخن پروریشاعریش کرده لقب لاغری
ای شب امید مرا ماه نودیده بختم به خیالت گرو
ساده مریدی ز جهان شسته دستآمد و در صحبت پیری نشست
خامه چو بر موجب جف القلمخشک بیستاد از این خوش رقم