دفتر شعر
۱۴۹ شعر در این دفتر
برسیم سپید ذقن آن خال سیاهمر دل ها را ژرف چهی کنده به راه
جز ما و دل وین خرد بیگانهوان طره که تیره چاه زندان خانه
مفتی چه سر اندر پی درویشانیناخن زن زخم جان دل ریشانی
رازی رانم ترا به کس بر مسرایگر بایدت آبرو فضیلت مدرای
خیام که داشت پیشی از ما قدمیاز می نگذاشت در جهان بیش و کمی
از آن لب جان فروز دم دم بکشیوز آن خط مهرسوز کم کم بکشی
گر زاهد خشک بالمثل تر بودیصد گونه خلل به حکمت اندر بودی
تا کی پی فردوس سراپا پوئیگه بسته رنگ و گاه خسته بوئی
با آن همه خردی این بزرگی تاکیلال عجمی این همه ترکی تا کی
دربند آویز اگر رهائی طلبیپیوستن جوی اگر جدائی طلبی
چشمش نسبت به می پرستان چه دهیبا زال همی نسبت دستان چه دهی
تاکی ز پی خدا به خلق انگیزیبی پیکر معرفت به دلق آمیزی
صوفی صفت بدرگی آخر تا کیدر صورت مردم سگی آخر تا کی
رخساره به خون صد پیم افزون شوئیتا یک رهم از رخ اشک گلگون شوئی
بر کرده غراب چند از یاوه پریبال و پری از کاغذ تازی و دری
گر فضل به علم و خط و دفتر بودیوز خلق اگر سواد برتر بودی
تا کی به خود افزون زخدا کم گردیدریا بهلی و در پی نم گردی
نه چهره گلی، نه سنبلان مرغولینه لب لعلی، نه نرگسان مکحولی
از جان فرمش همی زتن یا کنیوز نفس غمی نهاد خود شاد کنی
این جان کآمد طفیل تمثال علیسردار مخواه جز که پامال علی
تا گرم گذشتن از جهنم نشویدر خلوت خاص خلد محرم نشوی
صوفی چو به خلسه چشم بر طاق نهیخود را به گزافه قطب آفاق نهی
با نفس صفا و با خرد ناوردیآنرا باران بر این تگرگ آوردی
از بنگه خود پی به خدا گم نکنیرسم و ره عشق از هوا گم نکنی