دفتر شعر
۱۹۰ شعر در این دفتر
کاش که در قیامتش بار دگر بدید میکآنچه گناه او بود من بکشم غرامتش
از هر چه میرود سخن دوست خوشتر استپیغام آشنا نفس روح پرور است
گواهی دهم کاین سخن راز اوستتو گوئی که گوشم بر آواز اوست
خاکی از مردم بماند در جهانوز وجود عاشقان خاکستری
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادندگر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
دام صعب است مگر یار شود لطف خدایور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
جاودان باد از تنور چرخ و آبشخورد خاکبی سپاس آب و آتش، نان و آبت گرم و سرد
ای بهار دوستی را بوستان ها آب و رنگوی درخت راستی را شاخساران برگ و بار
از روزن پشت چنبر درها شدوز خارش هره شله نرها شد
من که بی تاج و تخت و گنج و سپاهدر به اقلیم فقر سلطانم
چون دلش دادی و مهرش ستدی هیچ نمانداگر او با تو نسازد تو به او سازی به