دفتر شعر
۱۹۰ شعر در این دفتر
بی سر و پا می روم تا به کجا سر نهیمبارگی شاه تند گردن ما در کند
چو گیری جام رامش کامرانیسراید با سرود خسروانی
چه رنگ بازم که آگه شود دل تو ز دردمگواهی ار ندهد اشک سرخ و گونه زردم
از پی آرامش تن کام جانچند خواهی خواست رنج خویشتن
چرخی و همه اختر رخشنده به خرمنگنجی و همه گوهر ارزنده به خروار
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهرباز یکی روزگار چون شکر آید
سرنهم آنچه مرا ورهمه خود چشم من استبه یکی تخم فروشی و به دیوار زنی
در این سست پی خانه آب و گلبه سختی نیندوخت کس کام دل
به گل مباد و گلستان نگاه من گذار منبس است کوی و روی تو بهشت من بهار من
جزآنکه به مغلوبه شوم کشته چه تدبیرصف بسته سپاه مژه و من تن تنها
هر کجا باشد شه ما را بساطهست صحرا گر بود سم الخیاط
شاید که به پادشه بگویندترک تو بریخت خون تاجیک