دفتر شعر
۱۹۰ شعر در این دفتر
برگ مشتی دو سه زر باید کردیار دیرینه خبر باید کرد
چنانت دوست می دارم که وصلت دل نمی خواهدکمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن
اگر محول حال جهانیان نه قضاستچرا مجاری احوال بر خلاف رضاست
سر نامه بنام آن خداوندکه دل ها را به دل ها داده پیوند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتادحوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاقساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
هرکسی را هوسی در سروکاری در پیشمن بیچاره گرفتار هوای دل خویش
ایام تنگدستی در عیش کوش و مستیکاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
ای از بر من دور همانا خبرت نیستکز مویه چو موئی شدم از ناله چونالی
سه نگردد بریشم ار او راپرنیان خوانی و حریر و پرند
در راه باد عود بر آتش نهاده اندیا خود در آن زمین که توئی خاک عنبر است
روز هجران و شب فرقت یار آخر شدزدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مارکو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست
ناکامی ما هست چو کام دل دوستکام دل ما همیشه ناکامی باد
مااختیار خود را تسلیم عشق کردیمهمچون زمام اشتر بر دست ساربانان
هم شادمانم هم خجل، هم تازه رو هم تنگدلکز عهده بیرون آمدن نتوانم این پیغام را
غالب آنان را که مردم ترستائی در قیاسچون به دقت بنگری ز نقحبه تر ز نقحبه اند
کز خیال تو بهر سو که نظر می کردمپیش چشمم در و دیوار مصور می شد