دفتر شعر
۸۸ شعر در این دفتر
ای شده از صنع قدرت تو هویداگوهر و گل، گه ز خار و گاه ز خارا
دی آمد و کالای چمن برد به یغمایغمایی دی گشت همه گلشن و صحرا
خجسته زمانی است بس بهجت افزاهمایون اوانی است بیحد طرب زا
شبا هنگام چون شد ناپدید این گوهر رخشاعیان از عین گردون شد هزاران لؤلؤ لالا
سحرگه ز مهر مهی روح افزاروان شد به دامانم از دیده دریا
چو گاه شام بدل شد عذار لاله حمرادر این حدیقه ارزق به چشم نرگس شهلا
تو را ای مرغ دل تا کی، در این منزل بود مأویبه بند دام نفسانی، تو را تا چند باشد پا
جان برخی خاک رهت، باد ای علیّ مرتضاای جامع اوصاف حق، ای نفس پاک مصطفا
زد ابر دگرباره به گلزار خیم راگسترد ابر فوق چمن ظل کرم را
بامدادان قاصدی از کوی یار آمد مراقاصدی فرخنده ز آن فرخ دیار آمد مرا
طره پر پیچ و تابت از دلم بربوده تابچشم مست نیم خوابت از دو چشمم برده خواب
ماه من، ای کز رخت دایم بتاب است آفتابنور را از رویت اندر اکتساب است آفتاب
روی یارم، ای خجل از تابش نور، آفتابتگر تو صبحی، از چه شام زلف او آمد نقابت
زلف دلدار من، ای سلسله ها گشته اسیرتهر شکن دام دلی چند ز برنا و ز پیرت
ای سهی سرو که هر سوی به نازت گذر استدر گذرگاه توام دیده و دل منتظر است
وصفت ای شاه برون از حد درک بشر استعرش، کی، مسکن هر خاکی بی پا و سر است
ای سهی سرو، که هر سوی بنازت گذراستدر گذرگاه توام دیده و دل منتظر است
جنت این، یا فضای گلزار استکوثر این، یا زلال انهار است؟
دیری است که جان در قفس جسم اسیر استدور از وطن افتاده در این ملک حقیر است
دیده ام دوش غزالی و دلم با غزل استچه غزالی که غزل خوان ز پی شیردل است
بتا، صباح همایون عید قربان استبه تا، فدای تو جان را کنم که قرب آن است
ای مهر رویت از مه گردون گرفته باجوی مور درگهت ز سلیمان ربوده تاج
زهی، ای که دلها به هجر تو آمدچو عاصی به نیران دوزخ مخلّد
دی قاصد دلبر ز در حجره درآمدوآورد مرا مژده، که آن نو سفر آمد