دفتر شعر
۸۸ شعر در این دفتر
به مصر باختر چون یوسف خور گشت در زندانزلیخای فلک زآن اشک حسرت ریخت بر دامان
ای حجت عظمای حق، مولی امیرالمؤمنینای منشأ فیض ازل، وی مصطفی را جانشین
ای صبا، ای نفست قافله فروردینای صبا، ای گذرت، ماشطه حورالعین
عید است و شاه دلبران در بزم دل باشد مکینوز تن برون رفته روان دیگر به جسم آمد قرین
اگر سری است با گلت به عارض نگار بینوگر هواست سنبلت، شکنج زلف یار بین
داورا، دریادلا، ای آن که در هنگام خشماوفکنده سطوتت بر چار ارکان، زلزله
عید است و بسته هر کران، زیبا بتان زیور همهدارند هر سو دلبران، زرین قبا در بر همه
ای که اندر گلشن خوبی گلی نشکفته استخرّم و سیراب الحق چون گل رخسار تو
مرا به خانه ی درون، دلی بود از آن توولی چه سود کان سرا نمی سزد مکان تو
از زلف تا به دوش بتم پا نهادهایپای ادب ز قاعده بالا نهادهای
ای زلف تا به دوش بتم پا نهادهایپای ادب ز قاعده بالا نهادهای
زلفکا، وه، وه، تو آن مشکین رسن پرچین نقابیکت جهانی دل گرفتار است در هر پیچ و تابی
مرا کاین صبح روشن زا یک امشب در کنار استیچه کارم ز این سپس با صبح و شام روزگار استی
مرا کی صبح روشن زا یک امشب در کنار استیچه کارم ز این سپس با صبح و شام روزگار استی
با آن بهار خوبی و گلزار دلبریرفتم به باغ تا شودم دل ز غم بری
دوش اندر آمد از درم، خوش خوش نکو دلدارکیعیارکی، مکّارکی، سحّارکی، طرّارکی