دفتر شعر
۸۸ شعر در این دفتر
جهان شوخی است دستان ساز و دلها گرم دستانشیکی زی خویشتن باز آی و بستان دل ز دستانش
زهی از توام حل، جمیع مشاکلخهی، از توام کام دل گشته حاصل
ای صنم نازنین، ناز تو بر جان دلو ای بت مهرآفرین کفر تو ایمان دل
شد وقت آن که از اثر باد صبحدمبر تخت سبزه خسرو گلبن نهد قدم
ای ایزد یکتا را، تو مظهر اعظموی شیر خدا، قصد حق از آدم و عالم
بیا این چشم صورت بین بنه ای دل دمی برهمبه خلوتخانه معنی درآ، با خاطری خرّم
ساقی از آن مدام روانبخش لعل فامبفشان به کان تا رود از دل غم مدام
افتاد چتر دولت بیدار بر سرمیعنی در آمد آن بت عیار از درم
فلک جمعیتم بر هم زند، خواهد پریشانمنمی داند من از زلف بتی آشفته سامانم
تا عشق را قدم بسر کو نهاده ایماز کوی عافیت قدم آن سو نهاده ایم
ماند به نسترن تن آن سرو سیمتنکو صبح و شام بر دمد از شاخ نسترن
دوش از درم درآمد، آن سرو سیم تنشادان و خوی فشان و غزلخوان و خنده زن
دی به تأدیبم ادیبی نکته سنج و نکته دانهی همی گفتا: زهی از عقل و دانش بی نشان
آمد زمان آنکه دلارام عاشقانبی پرده همچو مهر زند سر ز شرق جان
بنال ای خطه یزد و ببال ای ساحت کرمانکه جانت از بدن شد دور، و وارد بر تنت شد جان
صبح چو مهر از درم درآمد جانانماه جبینش ز شام زلف نمایان
فرو ریزم از دوری روی جانانز سرچشمه چشم، سیل فراوان
چرا ایمن نباشد دل، چرا ساکن نگردد جانکه دل شد منزل دلبر، که جان شد مسکن جانان
ای یوسف جان تا کی، در چاه تنی پنهانبرخیز و تماشا کن عشرتکده کنعان
زلف بتم، ای جادوی حیلت گر فتانای ابن عم غالیه، ای نوبوه بان
شبی چو زلف دلارام مشک فام و شبه سانبسان خط بتان تار و جعد خوبان تاران
آوخ که شد ز تیر غمت قامتم کمانرحمی کن ای جوان به من زار ناتوان
تاخت بکاخ حمل، خسرو خور تا عنانغیر باغ ارم، گشت فضای جهان
ز مقدم فروردین، ماه طراوت نشانغیرت باغ ارم گشت فضای جهان