دفتر شعر
۲۰۱ شعر در این دفتر
ای صورت تو معنی والشمس والضحیمرآت حق نما، تویی از مظهر خدا
ای لب لعل تو روح بخش مسیحاوی به روان بخشی از مسیح معلاّ
بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یاراچنان سیه، که نباشد به غیر شب ما را
برخیز و بزدای از دلم، ساقی غم ایام رامنشین که گردون خون کند، در گردش آور جام را
در پیرهن ای ماه نهفتی بدنی راو آکندهای ای سرو به گل پیرهنی را
ای که داری هوس لعل لب جانان راتا لبش را به لب آری، به لب آری جان را
به غم دوست فکندیم دل خرّم راخرّم آن دل، که گزیده است غم عالم را
در بزم چمان آمده سرو چمن ماامشب همه رشک چمن است انجمن ما
از دیده چکد قطره خون جگر ماخون جگر آویزه چشمان تر ما
بر فرق کوه اگر بزنم برق آه راسوزد چنانکه آتش سوزنده کاه را
بهر پا بستن دل زلف گرهگیر دوتاهست دیوانه یکی حلقه زنجیر دوتا
ای مایه خرّمی جهان راو ای راحت جان جهانیان را
در دام گرفتند و شکستند پرم راوانگاه به بازیچه بریدند سرم را
به حریم کوی دلبر که برد پیام ما راکه به پادشه بگوید سخن من گدا را
هر آن مرغی که میبندند در گلزار بالش راچه میدانند مرغانی که آزادند حالش را
بیا ساقی کرم کن جام می رامعطر کن مشام جان کی را
در آن گلشن، که آرند از قفس بیرون هزارش را،به منقار آورد چون برگ گل هر نیش خارش را
گلی کز اشک خونین، باغبان داده است آبش راچه دشوار است دست غیر، اگر گیرد گلابش را
خوش آن بلبل که بگشایند در گلزار دامش رادهد گل بی جفای باغبان هر لحظه کامش را
عشق برتافت چنان صبر و شکیبایی راکه به خود ره ندهم عزم و توانایی را
بگو صیاد ما، در دام ریزد دانه ما راکه شاید بشنود مرغی دگر افسانه ما را
بر قتل من خسته، اگر بسته میان راتا باز کند زنده، گشوده است دهان را
جز ماه من که هشته به تارک کلاه راباور مکن که بوده کله فرق ماه را
تا گریزد طرب از کلبه ویرانه ما،آسمان سنگ غم افکنده به پیمانه ما