دفتر شعر
۲۰۱ شعر در این دفتر
ای کرده بنا چشم تو عاشق فکنی راو ای بسته میان ترک تو نخجیر زنی را
زلفا، تو کانهمه شکن و تار داریابهر شکست نافه تاتار داریا
ای سایه سعادت و ای مایه شکیبما از تو بی خودیم و هنوزت به ما عتیب
ای آفتاب از مه رویت در التهابآیینه تو ساخته، خاکستر آفتاب
ای که به کوی مهوشان بار فتاده در گلتتا نرهی از این خطر وا نرهد غم از دلت
ای که نرسته در چمن سرو به دلربائیتحیف، که همچو گل بود، عادت بی وفائیت
ای قامت دلجوی تو، آشوب قیامتآشوب قیامت، خبری زآن قد و قامت
آن کو به تو بخشید چنین لطف و صباحتآموخت مرا شاعری و رسم فصاحت
غم نیست گر نه ما را دور فلک به کام استدوری به مانه هرگز خوشتر ز دور جام است
ای بی وفا که عمری سازیم با جفایتبا ما سری نداری بازیم سر به پایت
امروز همه خرّمی دولت دین استاین است که این دولت دارای زمین است
ای که لبت کوثر و رویت بهشتبی تو عذاب است مرا گشت کشت
خوش میرود بناز و صدش دیده در قفاستقامت نه، این قیامت و بالا نه، این بلاست
زمان سرکشی عشق و گاه شرب مدام استبیا به دور تو گردم که وقت گردش جام است
ما را به سراپرده گل رفت اشارتبرقع ز رخ افکندش، ای دیده بشارت
ساقی به سر ما هوس شرب مدام استزآن لعلم اگر بوسه دهی، کار تمام است
عید است و مرا در طلب باده شتاب استخورشید مرا ساغر و یاقوت شراب است
شکر شده عالمی ز قندتمن بنده لعل نوشخندت
ای چرخ زمین آستانتخورشید، غلام پاسبانت
ای ماه وشان همه غلامتخورشید رخان اسیر دامت
گشتیم همه عالم و جای دگری نیستدیدیم و ز سودای غمت خوبتری نیست
مهر چهری که منور بصر کوکب از اوستجلوه طرّه طلعت نه، که روز و شب از اوست
آن که در عشق بتان هر نفسش فریاد استنیست عاشق، هوسی دارد و بی بنیاد است
روی و لب و تن و ذقن یار نازک استمانند برگ نسترن، این چار نازک است