دفتر شعر
۲۰۱ شعر در این دفتر
ای، دل ما غرق خون از نوک تیرتغرق خون مپسند، صید دستگیرت
خرم دلی که کشته تیغ جفای توستخرم تر آن که زنده مهر و وفای توست
ما را هوای باده یاقوتفام توستساقی ببخش بوسه، که آن می به جام توست
ما را طمع ز ساقی مجلس شراب توستو از مطرب آرزوی سرود رباب توست
در کنگر سپهر، هنر داستان ماستکیوان آسمان سخن، پاسبان ماست
جز ملک محبت به جهان مملکتی نیستجز بندگی دوست، در آن سلطنتی نیست
چون سرو دلارای قدت در چمنی نیستافسوس، که این سرو به باغ چو منی نیست
ابر نیسان به چمن بار دگر باران ریختگلبن از باد سحر، گر به سر یاران ریخت
حق انصاف عجب مملکتی مسکن ماستپیر ما، پیرو ما، رهبر ما، رهزن ماست
نوبهار آمد و هرکس به هوای چمن استنوبهار منی و روی تو بستان من است
ماه ما را آسمانی دیگر است،سرو ما را بوستانی دیگر است
مهر و وفا سرشته به آب و گل تو نیستیا آن که آشنایی ما، در دل تو نیست
هیچ میدانی مرا در بوته دل تاب نیست؟کمتر آتش زن که جانم، کمتر از سیماب نیست
ای که چون چشم بت من، حال بیماریت هستمینماید کز طلب، اندر دلآزاریت هست
بی زلف تو، چون قرار ما نیست،جز شام به روزگار ما نیست
زآن چشم پرخمار و از آن لعل می پرست،بی نشئه در خمارک و بی جام باده، مست
تا شدم شیفته زلف تو آرامم نیستهمچو آغاز غمت شادی انجامم نیست
شمشیر تو چشمه حیات استزنجیر تو حلقه نجات است
زلف، در آتش روی تو، چو در تاب شوددل و جانم، بدل آتش و سیماب شود
باز باد سحری بوی خوش یار آوردکاروان ختنی مشک به خروار آورد
زنده آن را نتوان گفت که جانی داردای خوش آن دل، که چو ما جان جهانی دارد
آن که در بزم نه ساقی و نه جامی داردنیست بی عیش ولی عیش حرامی دارد
ای خوش آن دیده، که از اشک نگاری داردخوش تر آن دیده، که با روی تو کاری دارد
از درم باز کی آن دلبر طناز آیدعمر بگذشته ندیده است کسی باز آید