دفتر شعر
۲۰۱ شعر در این دفتر
داری ز چمن گر هوس حلقه دامیای مرغ دل ما، بنشین بر سر بامی
چه خوش باشد شبی در سرزمینی،به روز آریم با صبح جبینی
هرجا که تو بنشینی، صد فتنه برانگیزیهر فتنه شود هفتاد، هر لحظه که برخیزی
عیب جنونِ من مکن ای که ندیدهای پریگر تو ببینیش چو من جامه عقل بردری
ای که از قامت و رخ، حسرت سرو و قمریاین چه نسبت، که تو از سرو و قمر خوبتری
ای سرو چه، ای ماه که، ای شوخ کدامی؟کاین گونه به رقص اندر و این سان بخرامی
گفتم قرین به روحی و با جان مقابلیوه، وه که نیست قابل وزین بیش قابلی
نه در شرار رخ افکنده ای ز خال سپندیکه زآن سپند شراری به جان خلق فکندی
آیا بُوَد که روزی از دوستان بشیریآرد به دوستداران پیغام دلپذیری