دفتر شعر
۲۰۱ شعر در این دفتر
تا چند سخن از عقل، از عشق دلا دم زنزنهار، دم از دانش اندر بر ما، کم زن
اگر سری است با گلت، به عارض نگار بینوگر هواست سنبلت، شکنج زلف یار بین
زآن قد چون صنوبر و زآن روی چون سمن،کاخم شده است گلشن و کویم شده چمن
ای بوستان لاله رویت بهار منبندد نگار از تو بهار ای نگار من
ای ذره های کوی تو خورشید منظرانبا طرّه تو جان و دل خلق توامان
باورم نیست که باشد چمنی بهتر از اینیا بروید ز چمن، نسترنی بهتر از این
خوب دیدیم و نباشد نظری بهتر از اینپدری نیست که آرد پسری بهتر از این
بشکست سنگ محنت عشق تو نام مندردا، که ریخت آب رخ و ننگ و نام من
گیسو به رخ بیفکن و مه را نقاب کنخاک سیه به فرق سر آفتاب کن
ای صنم نازنین، ناز تو بر جان منوِی بتِ مهرآفرین ، کفرِ تو ایمانِ من
بیا، تصرف در صنعت سکندر کنز آفتاب رخ، آیینه اش منور کن
بوسی به من از آن لب و رخسار عطا کنضعف دلم از شربت گل قند، دوا کن
خلاف تلخکامیهای دیرینبیا، بوسی بده ای جانِ شیرین
گر آن دو زلف عنبرین به رخ شود نقاب توکنند تیرگون همی جهان بر آفتاب تو
بهار آمد و در باغ، لاله شد چو پیالهخوش است در کف ساقی، پیاله غیرت لاله
خم ابروی تو، هم کعبه و هم میخانهلعل دلجوی تو، هم باده و هم پیمانه
یار ما، برماه از عنبر نقاب انداختهماه ما، سنبل به روی آفتاب انداخته
مرا امروز کاخ از بوستان بهز رنگ لاله، روی دوستان به
خوشتر است از دولت دنیا و عقبی وصل یاریدست در گردن درآوردن، شبی با غمگساری
شود آیا که ز ما حرف وفا گوش کنیمهربان باشی و بیداد فراموش کنی
دلم به یک نظر آمد اسیر چشم سیاهیشنیده ای که اسیر آورد کسی به نگاهی؟
صبا، به جانان اگر توانی،پیامی از من ببر نهانی
ای که اندر زلف مشکین پیچ و تاب انداختیمشک در چین و تو چین در مشک ناب انداختی
هوای حلقه دامی، مرا نشاند به بامیدلم گرفت ز گلشن خوش است حلقه دامی