دفتر شعر
۲۰۱ شعر در این دفتر
یاد ایامی که در کوی تو کاری داشتیمما و دل با زلف و رویت روزگاری داشتیم
چو ماه روی تو را در خیال می نگرمدگر خیال بود هر چه هست در نظرم
چو یاد خوی تو آید در آتش سخنمگذارم آن که بسوزد ز شعلهاش دهنم
وقت آن است که از خانه به میخانه روممست و مخمور و پراکنده و دیوانه روم
عاشق و رند و میخواره من از عهد قدیمدل و جان در خم زلف تو نمودم تسلیم
تا به دامان تو من دست تولا زدهامپای بر اطلس و نه جامه خضرا زدهام
غیر آن زلف پر از سلسله زنجیر ندارممن دیوانه در آن مرحله تدبیر ندارم
تذرو باغ توام، دل به شاخ سرو که بندمشکنج دام تو خوش تر، ز شاخسار بلندم
به ترک ساقی و صهبا، هزار توبه ببستمچو چشم مست تو دیدم، دوباره توبه شکستم
برق عشقت را، چنان در استخوان آوردهامکاستخوان را همچو نی، آتش به جان آوردهام
بسکه لعل و گهر دیده به دامن دارمدامن از لعل و گهر، غیرت مخزن دارم
من دیوانه، که در حلقه عشاق توامهمچنان بسته زنجیرم و مشتاق توام
با تو صنوبر خرام، کرده قیامت قیامکرده قیامت قیام، با تو صنوبر خرام
قدح را در کف ساقی، ز حسرت خون جگر کردمچو در مستی حدیث از لعل آن زیبا پسر کردم
از نوا کم نکنم، تا نکند آزادمگر قفس گلشن و گلشن قفس صیادم
ما که از صهبای جام عشق تو مستیمبر سر بازار نام و ننگ نشستیم
عیبم مکن امروز که دستار ندارمفرداست که خرقه گرو باده گذارم
ای چشمه خورشید تو، آسایش جانماندوه غمت، خوب تر از عیش جهانم
تا به روی تو شد دیده بازماز همه دلبران بی نیازم
تا عشق را قدم بسرکو نهاده ایماز کوی عافیت قدم آن سو نهاده ایم
چه حاجتم بود از جام باده من که مداممبود ز هجر بتان اشک دیده، باده و جامم
ای صبا از ره یاری سوی یارم گذری کندمی از حال دل غمزده او را خبری کن
دوش از درم درآمد، آن سرو سیمتنشادان و خوی فشان و غزلخوان و خنده زن
تا چند جفا باما، یک ره ز وفا دم زنبا خیل وفاکیشان، دستان جفا کم زن