دفتر شعر
۲۰۱ شعر در این دفتر
آن گروهی که ز جان و دل ما خوبترندآن گروهند که پرورده خون جگرند
این نکویان که سهی قامت و سیمین بدنندرفته در پیرهنی چون چمن یاسمنند
وه که اگر پیام ما، صبحدمی صبا بردجانب آشنای ما، قصه آشنا برد
تو را با لعل خندان آفریدندمرا با چشم گریان آفریدند
روی پاک تو، در آیینه ادراک افتادکه ز آلودگی، آیینه ما پاک افتاد
نه به دستگاه شهنشهی، نه به خوبیت ضرری رسدکه ز ترک چشم ستمگرت، نگهی به خونجگری رسد
با صبا نفحه جان از بر جانان آیدهر نفس ز آمدنش در تن ما جان آید
هیچ گلستان، به روی یار نماندصفحه مانی بدان نگار نماند
این خون عاشق است همانا به جام شدور نه به شرع پاک نبی، می حرام شد
عاشق نتوان گفت که در بند نباشددر بند گرفتاری، خرسند نباشد
به هر محفل که شمعی زآتش پروانه میسوزدز حسرت بس دل دیوانه و فرزانه میسوزد
آنچه در مدرسه آموختم ایامی چنددوش در میکده دادم عوض جامی چند
مرغ دل ما در قفست دانه نداردور ز آن که رها می کنیش خانه ندارد
زلف سیه منه که حجاب قمر شودمپسند روزگارم از این تیره تر شود
عقرب سر زلفت، با قمر قرین باشدتا قمر به عقرب هست، روز ما چنین باشد
حاجتم از روی خوبان، جز تماشایی نباشدور میسر گرددم، دیگر تمنایی نباشد
زین شعله که رخسار تو افروخته داردپروانه صفت خرمن ما سوخته دارد
خط تو هالهصفت، ماه در میان داردمه تو جای بر اوج سپهر جان دارد
غمی دارم به دل مدغم که در عالم نمیگنجددلی دارم به غم توأم که در آدم نمیگنجد
زین سان که آن پیمانگسل، آغاز دستان میکندآخر به خون دوستان، آلوده دستان میکند
وقت شد کاسکندر گل لشکر آرایی کندلشکر گل را خدیو باغ دارایی کند
ماه من از شرم بر خورشید اختر پروردسرو من بر رخ ز مشکین طرّه عنبر پرورد
خوبان که در آیینه رخ خود نگراننددانند که عشاق چه صاحبنظرانند
مرا ز دست تو دانی، چها بسر گذردچها به من، ز تو ای شوخ سیمبر گذرد