دفتر شعر
۲۰۱ شعر در این دفتر
شبی به شوخیم، آن ترک سیمتن بکشدمرا چو شمع سحرگه در انجمن بکشد
از جان بگسل، صحبت جانانه به دست آربشکن صدف و گوهر یکدانه به دست آر
تهی شد کاسه از می، کیسه از زرنه ساقی مهربان با من، نه دلبر
ما را، ز دل، اندر غم دلبر، گله بسیاردل را گله از ما که کند حوصله بسیار
نظاره کردی بر کشتنم، نظاره دیگراشاره ای که شوم زنده از اشاره دیگر
کیست آن سرو صنوبر قد طوبی رفتارشکرین خنده و نوشین لب و شیرین گفتار
ای ز شرم عارضت در کاستن جرم قمروز عقیق لعل تو، لعل بدخشان خون جگر
ای ز ماه طلعتت خورشید تابان شرمساروز عبیر طرّه ات مشک تتاری یادگار
بسته بر قتل من آن ترک جفا پیشه کمرابروان کرده حسام و مژّگان را خنجر
ای که صد دل به یکی حلقه زلفت زنجیرگر بود شیر، کند آهوی چشمت نخجیر
ای پناه هر فقیر و هر اسیرمن ز پا افتادهام دستم بگیر
چشم بدبین فلک بادا هم از روی تو کوراز رخ پاک تو یا رب دیده ناپاک دور
ای که بر ما گذری با همه کبر و غرورغم ما شیفتگان آوردت عیش و سرور
ساقی بیار باده که آمد بهار بازشد صحن بوستان چو عذار نگار باز
پرورده نهان به مشک و کافوردر شهپر زاغ بیضه نور
جان است اگر گرامی و عمر است اگر عزیز،بادا نثار روی خوش و سیرت تو نیز
در کشورم کشید سپه پادشاه بازدر مزرعم نماند اثر از گیاه باز
تا هست در تن من افسرده جان نفس،جز دیدن رخ تو نباشد مرا هوس
پروانه را ز آتش دلها خبر بپرسسوز و گداز شمع ز آه سحر بپرس
بود بیمار چشم یار و جان من پرستارشپرستاری که این باشد چه باشد حال بیمارش
کسی کز عشق خوبان هیچ نبود صبر و آرامشبباید ترک سر کردن که ناکامی بود کامش
هر آن بلبل که آمد بوستان دیدار صیادشاز آن نالد که می ترسد کند صیاد آزادش
وه چه خوش است گلشن و باد خوش بهاریشلاله و داغ آتشین، سنبل و بیقراریش
آن که قرار ما بود قصه آشنائیشکی برسد به مهر و مه دعوی روشنائیش